قال بلغم -علیها رحمه- : مرز مجاز خوابوندن صندلی تا در اومدن صدای مسافر پشتی نیست، هموطن
بیخود اون شلوار پلوخوریتو از تو ساک در نیار که بندازی پشت صندلی من،
میندازی؟
بنداز، خوب قبلش اون کمربندشو در بیار پدر آمرزیده
رفیق، هر جا که هستی خداوند در سفرهات بهت صبر و آرامش اعطاء کنه،
بگید الهی آمین
-- از چی
- از نداره، ترس که از نداره، ترس من مثل ترس بچه ها نیست، مثل ترس احمق ها نیست، خودشو تو لباس سوسک و ارتفاع و مرگ قایم نکرده، لخت اومده سراغم
- آروم باش، بخواب، چند دقیقه پیش صبح شد.
بهم گفت: راستشو بخوای، افکارت خامه و هنوز ردپای بچگی توش دیده میشه
پشتم لرزید، خیس عرق شدم، اصلا به قیافه اش نمی اومد اینقدر حریف قدری باشه
ادامه داد: حالا جوابهای من؛ اول قضیه روح، خوب وجود روح رو که میشه خیلی راحت با استفاده از فیلم ۲۱ گرم ثابت کرد و اما...
الان ده دفعه است دارم آب جوش میریزم توی لیوان تا نسکافه بزنم، باز تا به خودم میام میبینم یه بالشت کوچولوی مهربون داره اون تو واسه خودش شنا میکنه،
خوب آخه دیگه مگه میشه این چایی رو نخورد؟!؟
بریزمش دور و نسکافه بزنــــــــم؟!؟....
آخه مگه یه بالشت چایی چه توقعی از کل زندگیش داره!
از من چه انتظاری دارین، آخه!
اونم توپ جمع کنی بود، نمیدونم چرا اینقدر از این کار لذت میبردم،
علی الخصوص جمع کردن توپهایی که از میز پشتی میخورد پس گردنم
یه کم دیگه میرم لوپ. امروز بد سیگار لازم شدم
مطمئنم به مرز ۹۰ درجه رسیدم
مطمئنم امروز ۶۰ درجه رو رد کردم و بالاتر رفتم
دوستم توپ نارنجیها رو دوست داشت. بهش گفتم اینا مال زمستونه که تو برف گم نشن، دو سه تایی هم براش خریدم.
تخصصم این بود که توپهای طرفم رو که به شرق و غرب و شمال و جنوب میزد جمع کنم و هلو، آروم بندازم جلوش.
بیشتر شبیه دستگاه توپ انداز مکانیکی بودم تا حریف.
زمان امتحان پایان ترم، قرار شد هر کس یه بار مسابقه بده، برنده هر بازی نمره اضافه داشت.
از اطراف و اکناف درخواست بهم میرسید که بیا با من مسابقه بده. نامردا! من خودم هم گروهی داشتم و داشتن برم میزدن.
موقع مسابقه دوستم هول کرده بود. یه ۱ ربعی ملت مچل ما بودن، تا اینکه مربی گفت اگه بازم ادامه پیدا کنه ازتون نمره کم میکنم.
ظرف ایکی ثانیه رفیقم باخت.
گور بابای معرفت.
یه بازیکن قدرتی خوب هم داشتیم، خوف بودها. بعد رفت کنار. گفت خواهرش گفته اگه ادامه بده، هیکلش مردونه میشه. تو دلم گفتم: آخه دیگه از این هم مردونه تر؟!؟
دختره احمق گیر داده بود میگفت نگید پنالتی، درستش پنارتیه.
یه احمق سومی هم داشتیم موقع پنالتی می اومد ۱۰ سانتی جلوی توپ می ایستاد، خوشگل! فکر میکرد ابتکار زده و حالا اینجوری دیگه هیچوقت تو ضربات پنالتی گل نمیخوره؟!؟
مطمئن بودم یه جای کار می لنگه، و گرنه عاقلتر از اون هم بودن که تو این همه سال این راه رو کشف کنن. دیگه سر اون ماجرا یه چندتایی کتاب فوتبال و نرمش صبگاهی خریدم.
یه روز یکی زنگ زد خونمون. یه دختر بود با من کار داشت. گفت: من خواهر یکی از اعضای تیم فوتبالتون هستم. اونا میخوان بهت بگن که دیگه نمیخوان تو توی تیمشون باشی.
نکبتای الاغ! من کاپیتان تیم بودم؟!؟ حتی مربی، نه سرمربی... اصلا بدنساز تیم هم خودم بودم. کلی حرکات نرمشی براشون طراحی کرده بود! احمقا منو انداختن بیرون! به همین سادگی.
چند سال پیش یکیشون رو دیدم. میگفت اون موقع مسئله این بود که فقط میخواستیم ببینیم میتونیم این کار رو انجام بدیم یا نه.
ببینید، درسته که من قدّم مناسب بسکتبال نبود، اما این پست دفاع که در بسکتبال اختراع کرده بودم، سر اون قضیه نبود. من واقعا بازیکن خوبی بودم.
همیشه کنار سبد خودمون ایستاده بودم. از اون عقب به کسی که میخواست توپ رو پرتاب کنه و بازیکنهایی که تو موقعیت دریافت توپ بودن نگاه میکردم و سعی میکردم حدس بزنم توپ رو واسه کی میندازه، معمولا هم کار سختی نیست، تو اون شلوغی، هیچکی به فکر نقش بازی کردن نیست. در نتیجه قبل از پرتاب توپ حرکت میکردم و قبل از رسیدن توپ به طرف اونو میگرفتم و میدادم به ملت برن گل بزنن.
من در خدمت تیم بودم و کارم هم عالی بود. خیلی بازیکن مهربونی بودم. شهوت گل زدن نداشتم و تو مسابقات فقط یه بار از زمین کشیدنم بیرون، که به محض بالا رفتن ناگهانی امتیاز حریف، برم گردوندن.
اسکولز رو که میبینم یاد اون موقعهای خودم می افتم.
من کیم؟
کی منو ریده؟
بیرون پشت در، عاقبتی؛
باغ آلبالو، خودش.
زندگی و شخصیت و حق و حقوق و مملکتم رو به گه کشیدن...
------------------------
پ.ن: تا ۱۶ سالگی نماز میخوندم
ملت پاشین نمازتون رو بخونید تا قضا نشده