همیشه
یکی از این دو تا اسم رو به جای اون یکی استفاده میکنم و هر چی فکر
میکنم دومی رو یادم نمیاد که چک کنم ببینم دارم مزخرف میگم یا نه
۱. مربای قاتشالک
۲. شقاقل اربیسی
+
نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 21:49 توسط سحر
|
گیرخورم ملسه
داشتیم با دوستم میرفتیم تو، یه ده متری که از در دور شدیم، یه پاچه گیر از اون پشت نعره زد که خانومی!
برگشتیم اما متوجه شدیم که ایندفعه با من کاری نداره و داره به رفیق نگاه میکنه
داشتم برنامه میچیندم که چطور فلنگو ببندم که کمونه نکنه که دیدم از من با معرفت تر هم پیدا میشه
رفیقم در حالی که به من اشاره میکرد، خیلی جدی به طرف گفت "با ایشون بودید؟"
+
نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 5:59 توسط سحر
|
یه بار تو یه مسابقه کاریکاتور شرکت کرده بودم
به عنوان داور یکی از این استادای خوف هنر رو آورده بودن، همون مدلها که ملت میگن "شیخ ما گفت..."
بخت برگشته اومد، دست نوازشی به کله سحر بچه بکشه...
گفت کارت خوبه
منم از کون تواضع رو پاره کردم برگشتم گفتم "برو بیـــــــــنیــــــــــم بابا"
تا آخرین روز مسابقات، منو که میدید، در میرفت
+
نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 3:31 توسط سحر
|
یه دوستی داشتم، هر وقت در جلب نظر جنس مخالف شکست میخورد، میومد پیش من و میگفت احساس میکنم دچار یأس فلسفی شدم
فکر کنم بابا مامانش، تو خونه، واسه اینکه اینا چشم و گوششون باز نشه، به جای سکس میگفتن فلسفه.
+
نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 1:37 توسط سحر
|
اون مدرک دکترات بخوره تو سرت
در بزن میای تو، عزیزم
+
نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 1:32 توسط سحر
|
به اون یکی استاده گفتم، امکانش هست جواب سؤالات رو یه دو روز دیرتر تحویل بدم؟
گفت نه
60 درصد جوابها رو براش بردم + یه یادداشت
باقیشو دو هفته دیگه میارم برات
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 14:44 توسط سحر
|
میدونم که داره از سرما سگ لرز میزنه ها،
ولی دریغ از یه جو همنوع دوستی که گرما واسه آدم باقی گذاشته باشه
من که کولر رو خاموش نمیکنم، تو هم بهتره بری دکتر
آخه آدم سالم ساعت 2 ظهر یه روز تابستون، تو خونه کاپشن میپوشه؟!؟
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 14:40 توسط سحر
|
اگه همه مردم به آب، غذا و هوا نیاز دارند
من به آب، غذا، هوا و شلوغی ذهن نیاز دارم
گاهی اوقات حتی ترسیدن هم انگیزش روانی لذت بخشی به حساب میاد
من که حتی از بوی عرق پس گردن اون مرتیکه خیکی هم به زندگی برگشتم
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 3:32 توسط سحر
|
عصبانی شدم و با وجود اینکه سعی میکردم ادب رو رعایت کنم، سرش داد زدم
و هر دومون در یه لحظه به طور شهودی متوجه موضوعی شدیم
قدرت منتقل شده بود
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 2:46 توسط سحر
|
فرقی نداره زایمان باشه، یا هر کار سخت دیگه ای
مهم اینه که وقتی تموم شد
افسردگی می گیری
------------------------------------
پ.ن: بیخود ننداز گردن چیز دیگه ای
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 2:22 توسط سحر
|
می آد، نمی آد، می آد، نمی آد، می آد، نمی آد
Quizas, Quizas, Quizas
Quizas, Quizas, Quizas
Quizas
.
.
Quizas
.
.
Quizas
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 23:22 توسط سحر
|
دایره به سطح خیسی می گویند که وقتی در تابستان به خانه برمیگردید، در ناحیه زیربغل زیرپوش/عرق گیرتان تشکیل شده است.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 14:29 توسط سحر
|
باز صبح شد و من جا موندم از زندگی
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 6:37 توسط سحر
|
طعمه رو میذاری سر قلاب
میندازیش تو آب
و صبر میکنی
من موندم فی الواقع کی شکاره
ماهی
یا من
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 3:1 توسط سحر
|
به استاده میگم کی باید پروژه ها رو تحویل بدیم؟
میگه شما کی میتونید تحویل بدید؟
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 1:38 توسط سحر
|
طرف برگشته به دختره میگه ما این همه شهید دادیم که تو موهات اینجوری بیرون نباشه
ای پس
ریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
تو دهنتون که نیم میلیون آدم رو جر دادین، واسه چهار تا لاخه مو که تا دو
ماه قبلش تا ریشه بیرون بودن.
---------------------------------
پ.ن 1: اوضاع در عمق وخیم میشه، که اگه الان یه دست ریدم، اون موقع مفری نیست جز ساختن چند تا از این پاساژ توالتها که تو حرم هست
پ.ن 2: اون احمقی که میخواست از عراق به لبنان برسه، من نبودم، نشون به اون نشون که من 6 ماه بعد به دنیا اومدم، شناسنامه ام هم هست
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 1:20 توسط سحر
|
امشب، یه چیزیه تو مایه های ۲۸ خرداد سال ۱۳۸۷
شب بازی آلمان و اتریش
شبی که یه تعدادی از دانشجویان مملکت تو زنجان در حال شاک زدن هستن
از قضاء شب امتحان من هم به حساب میاد
در نتیجه در حالی که مصرع دومش هم یادت نمیاد، اینقدر بیخ گوش من زوزه نکش که "امشب چه شبی است..."
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 2:10 توسط سحر
|
جریان چیه؟ تخم مالبرو بلند رو ملخ خورده؟!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 22:23 توسط سحر
|
اخیرا به مزرعه تو بومرفیلد دیدم، گذاشته بودن واسه فروش، حدود 6 هکتار تو سنت توماس جامائیکا
با یه ساختمون قابل سکونت، البته ساختمونه مالی نبود، ولی اگه یه دستی به سر و روش بکشم میشه ازش جای زندگی درآورد،
یک
میلیون و 200 هزار دلار جامائیکا، یعنی 13 و نیم خودمون، البته نوشته بود
قابل مذاکره، اسم صاحبش جویس واتسونه باهاش صحبت میکنم، میتونم باهاش رفیق
شم، وقتی بتونم صداش کنم جویسی، اونوقت میتونم با 13 تومن هم راضیش کنم
مزرعه
نزدیک جاده بود، موقعیتش خیلی خوب بود، من البته صافش میکنم، میخوام یه
مزرعه نیشکر عالی از توش دربیارم، میخوام سنت جامائیکایی رو حفظ کنم، از
این سوسولایی که زدن تو کار موز خوشم نمیاد
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 19:46 توسط سحر
|
من به ایفا حسادت می ورزم.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 3:27 توسط سحر
|
دروغ گفتم،
من دوست ندارم
من هیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــچ دوستی ندارم
------------------------------------
پ.ن: دیگه سن و سال ما از این چس ناله ها گذشته
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 3:10 توسط سحر
|
بچه ها میگفتن اگه از در اصلی بری بهت گیر میدن با این شال تنزیبت
امروز مجبور شدم از در اصلی برم دانشگاه
خودم رو آماده کرده بودم که داد و بیداد راه بندازم
دروغ گفتم، خودم رو آماده کرده بودم که دست طرف رو ببوسم، معذرت خواهی کنم، سرمو مثل گوسفند بندازم پایین و برگردم بیرون
طرف سلام گرمی کرد و به خاطر اینکه کارتم رو بهش نشون داده بودم، ازم تشکر کرد
دیدی چطور عمرمون رو به باد دادیم!
من اگه آدم بودم که همون ۸ سالگی از لیلا که تحقیق کرد و به ترسش غلبه
کرد و یه روز رفت تو زیرزمین، حقیقت پوشالی لولو رو کشف کرد، درس
میگرفتم
فردا میخوام با بیکینی برم
فقط نگرانم این بنده خداها واسه پهن کردن فرش قرمز یه کم بیفتن تو دردسر
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 16:32 توسط سحر
|
دوم ابتدایی که بودم، مبصر بودم، زنگ تفریح بچه ها رو به زور تو کلاس نگه میداشتم، تا براشون کتاب بخونم!
روز اول یکی از بچه ها شاک زده بود که ممکنه زلزله بیاد و ما اگه تو محیط مسقف باشیم میریم زیر آوار، و در رفت نامرد
یه روز داشتم کتاب لولو رو واسشون میخوندم، یه دختری
بود به اسم لیلا که نامادریش انواع و اقسام بلاها رو سرش میاورد و اونو از
چهار تا تیکه چوب و پارچه توی زیرزمین تحت عنوان لولو میترسوند که به
باباش حرفی نزنه
رسیدم به کلمه آلونک، گفتم نمیدونم یعنی چی؟ یکی
گفت من فکر کنم یعنی خونه کوچیک، چون مامانم همش به بابام میگه این
آلونک رو بفروشیم و یه جای بهتر بگیریم
داستان که تموم شد، یکی از بچه ها دست یه اسکلت زرد رنگی رو گرفت و کشون کشون آوردش پیش من
سحر، این وضعش مثل لیلاست
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 11:45 توسط سحر
|
یه دوستی داشتم که خفن به خون هم تشنه بودیم
باباش بعد از مامانش با یه خانم دیگه هم ازدواج کرده
بود و با هم زندگی میکردند، گاهی می اومد و راجع به حقه های هووی مامانش
برای جلب توجه صحبت میکرد، مثل اینکه داره راجع به زندگی در مریخ صحبت
میکنه
همیشه عصبی بود
فکر و ذکرش ناله های مامانش بود و حقه های هووی مامانش و بی خیالی باباش
وقتی من داشتم لیسانسم رو میگرفتم، اون تازه دانشگاه
قبول شد، یه روز با یکی از دوستام بودم که دیدیمش تو یه منطقه خز دانشگاه
رو چمن نشسته و با دوستش داره کیف دنیا رو میکنه
سلام علیکی کردیم و رد شدیم، رفیقم با تحقیر گفت چه ذوقی میکنه، صفر کیلومتر!
والا اگه میدونستی با چه وضعیتی خودشو رسونده به این جا، چاچا هم می رقصید بهش حق میدادی
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 11:20 توسط سحر
|
اول
ابتدایی که بودم که دختر ریزه میزه ای تو کلاس بود که هیچ دوست و رفیقی
نداشت، به زور حرف میزد، و تقریبا هیچ چیزی یاد نمیگرفت، شاید هم میگرفت
ولی نمیتونست ارائه بده، خلاصه که به عنوان خنگ شناخته شده بود
بچه ها میگفتن باباش دزده
یه بار سر دوستی رو باهاش باز کردم، مثل بلبل حرف میزد از اون عجیب تر، میخندید!
این صحنه یادمه که از دو مسیر موازی با هم با فاصله یه کوچه داشتیم
میرفتیم خونه، سر هر کوچه که میرسیدیم، همدیگه رو میدیدم دست تکون میدادیم
و میخندیدیم
قرار بود تو درسها بهش کمک کنم، اما حقیقتش اون دوستی ۲ روزی بیشتر طول
نکشید، من دوستهای خودم رو داشتم، و حوصله بیشتر از این کار خیر کردن رو
نداشتم
همون روز اول یه چیزی که یادم نیست گفت که مجبور شدم با تعجب ازش بپرسم مگه چند سالته؟ گفت نمیدونم!
اون موقع هنوز اونقدر احمق بودم که فکر میکردم سن از فاکتورهای اساسی زندگی بشری به شمار میاد
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 11:13 توسط سحر
|
چند روز پیش یه لکه قرمز تو چشم راستم دیدم
حالا یه لکه سفید
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 4:12 توسط سحر
|
دلم میخواد امسال زمستون واسه خودم یه بوت بخرم، تــــــــــــــــــــــــا گردن
پوز همه رو تو تبرج بزنم
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 2:23 توسط سحر
|
اینقدر دلم هوس اون فوتبالهایی رو کرده که وسطش قطع میکردن، اذان میذاشتن
جـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرررررررررررررررررررررررررررر میخوردیم
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 2:22 توسط سحر
|
دلم صدای سنتور میخواد
نه سنتور مشکاتیان، نه علی سنتوری
سنتور اون دختره آماتور که سه شنبه ها تمرین میکنه
بزن عزیزم، بزن، هر چی بیشتر می رینی به هیکل این خوابهای طلایی، بیشتر عاشقت میشم
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 2:6 توسط سحر
|
من یک آدم معمولیم
روزی هزار بار که اینو واسه خودتون تکرار کنید، باز بهتر از اینه
که بخوان جمجمه تون رو باز کنن و یه تیکه از مغزتون رو بکشن بیرون
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 22:39 توسط سحر
|
آلمان در آن زمان مرض مشخصی نداشت
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 14:27 توسط سحر
|
البته بنده غرضی ندارم، ولی مرض چرا
-----------------------------------------------
پ.ن: رسیدن بینی به آب قبل از لب، موقع آب خوردن
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 14:17 توسط سحر
|
من فردا باید برم:
خی ابان ام ی وسف۶۸طبقه۲۰آباد،شماره امروز از ساعت. ۱ وروزهای۹تا۶ام۲۹دی گه تا ۵۸تااز ساعت.
وقت کردی بی ای، خوشحال می شم ببی نمت عزی زم.
درسته که sms فارسی هم ارزونتره هم کار فرهنگیه، اما خوب اگه گوشیت رو
عدد فارسی قات میزنه، حالا گور پدر اون ی لعنتی که هیچوقت نمیچسبه...
حالا من کی باید کجا بیام؟
به هر حال رو من حساب نکن عزیزم، فردا کلی کار دارم
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 3:6 توسط سحر
|
آبی
نوزاد رو که یه شیش ساعتی میشد داشت ونگ میزد گرفت و خیلی جدی بهش گفت
گریه نکن عزیزم، گریه نکن! ما همه گریه میکنم، من گریه میکنم، ایشون گریه
میکنه... ولی تو هنوز خیلی وقت داری، عزیزم. اوووووووووووووه دنیای به این
بزرگی... وایستا ببینش بعد گریه کن.
یا یه چیز دیگه تو همین مایه ها بود که به بچه هه گفت و بچه ساکت شد
مهم اینه که من از همون موقع بود که فهمیدم این آبی بد چیزیه، کار درست!
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 2:57 توسط سحر
|
من به خدای مداخله گر اعتقادی ندارم، عزیزم
ولی میدونم که تو داری،
اما اگه منم داشتم،
جلوش زانو میزدم، و بهش التماس میکردم که تو کار تو دخالتی نکنه
بذاره همینطوری که هستی بمونی
حتی به یه تار موی تو هم دست نزه
اما حالا اگه واقعا فکر میکنه که لازمه که حتما هدایتت کنه...
خیلی خوب باشه،
مستقیم هدایتت کنه به آغوش من
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 2:35 توسط سحر
|
امروز یه دسته از موهام قیام کرده بودند، به تیغ اعدام سپردمشون
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 19:17 توسط سحر
|
و حالا بعد از پروژه تاب بازی، میخوام برم سراغ بارفیکس، من مظنه دستم نیست، ۳۰ تا خوبه مثلا؟
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 18:38 توسط سحر
|
و چه عظمت هولناکی داشت قطاری که او را از من.
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 17:49 توسط سحر
|
چرا همیشه من باید چایی بریزم؟
چرا همیشه وقتی من چایی میریزم، کلی مهمون چایی نخورده میریزه تو؟
این چه رسم احمقانه ایه که هر کی چایی میریزه خودش باید استکانها رو بشوره؟
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 17:33 توسط سحر
|
اگر کسی تا صبح ساعت ۷ یا ۸ بیدار باشه و بعد بخوابه:
مسواک نوبت شب رو کی باید بزنه؟
باید صبحونه بخوره بعد بخوابه یا نه؟
باید ورزش صبحگاهی رو قبل از خوابیدن انجام بده یا چی؟
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 17:30 توسط سحر
|
۲.
اون دختره که ماه رمضون چند سال قبل هم گروهی آز کنترلم بود. هر هفته
چهارشنبه ها، باید بوی گند دهن روزه دارشو تحمل میکردم، علی الخصوص
که اونجا باید یواش صحبت میکردیم و اون می اومد تو صورتم حرف میزد
ادامه دارد...
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 3:40 توسط سحر
|
یه دوستی دارم بهش میگیم گشنه،
قرار بود یه کاری با هم انجام بدیم، بعد از اینکه با
حرارت راجع به بازدهی اقتصادیش براش صحبت کردم، برگشت گفت میدونی، جنبه
فرهنگیش واسه من مهم تره، یعنی من ترجیح میدم مثلا فرش فروشی راه بندازم
تا بقالی
اون اوایل که دنبال اسپانسر میگشتیم و پیدا نمیکردیم،
یه روز در اوج ناامیدی بهش گفتم بیا بریم طلافروشی بزنیم، نه مثل اینا که
۶۰ تا تیکه نگاه میکنن، یکی میندازن تو کیف و در میرن، اساسی، بار خودمون
رو یه دفعه ببندیم
گفت لااقل بریم بانک بزنیم که فرهنگی تره! برای اینکه اساسی هم باشه بریم بانک مرکزی!
گفتم قربونت برم الهی، میخوای بریم کتاب فروشی بزنیم
که کون فرهنگو نافرم پاره کرده باشیم؟ برای اینکه اساسی هم باشه میریم
کتابخونه ملی
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 3:40 توسط سحر
|
این چایی بابونه ها هست، پاکتش زرده...
اگه اون پسر جوونه باشه که هی کارش رو ول میکنه میره بیرون فرت فرت سیگار میکشه، میشه ۲۰۰ تومن
اگه اون آقا کَره باشه که همش بهم گیر میده که اسم آب میوه ها رو اشتباه میگم، میشه ۱۰۰ تومن
در سایر موارد هم باید ۱۵۰ تومن بابتش اخ کرد.
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 1:32 توسط سحر
|
اگه شانستون زد و یه بچه زیر هفت سال به پستتون خورد که نشسته و یه فیلم مخصوص بزرگسالان رو کامل دیده، درنگ نکنید!
یه جا تنها گیرش بیارین و بهش بگین داستان فیلم رو واستون تعریف کنه
یعنی فقط مکیدن نشاط، مثل آشامیدن خون دختران جوان
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 1:6 توسط سحر
|
تلفنت رو روشن کن سحر، من از پشت تلفن خاموش هم میتونم بکنمت
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 16:15 توسط سحر
|
Dmitri Shostakovich - Piano Concerto No. 2
Jacques Offenbach - Barcarolle (The Tales of Hoffmann)
----------------------------
پ.ن: تو اون بالایی اگه سر ۴ دقیقه و ۴۵ ثانیه
تا ۴ دقیقه و ۵۱ ثانیه و همینطور در لحظات ۳ دقیقه و ۷ ثانیه تا ۳ دقیقه و
۱۳ ثانیه به همراه شوهرش از ۵ و ۴ تا ۵ و ۱۶، پرواز نکردی، من خودم بلیت
هواپیما میخرم برات، البته دقت کن که این زمان از روی نسخه ای که من
دارم حساب شده
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 14:23 توسط سحر
|
دلم میخواد یه چرند خوبی اینجا بنویسم ولی در حال حاضر هر چی به ذهنم میرسه، جدّیه و بد
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 2:47 توسط سحر
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 0:32 توسط سحر
|
یه خانم مسنی سر درد دلش با ما باز شد که گرونی و حقوق و ...
منم کلی ذوق مرگ که ما رو آدم حساب کرده، گفتم بذار در تأییدش یه چیزی بگم که بدونه با چه جوون فهمیده و پخته ای طرفه
نه گذاشتم، نه بر داشتم، احمقانه ترین جمله ممکنه رو از خودم صادر کردم:
آره، بد دوره ای شده
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 0:20 توسط سحر
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 0:17 توسط سحر
|