طرف آدم نرمالیه
همه چیزش، همه کاراش
دوستیش، صمیمیتش، مرام گذاشتن واسه دوستاش، کمک به رفقا و etc
تنها مسئله اش اینه که فقط با کسایی صمیمی میشه که بتونه ازشون سوءاستفاده کنه
+
نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 14:58 توسط سحر
|
هر چی که میگذره، کمتر میتونم جلوی خنده ام رو بگیرم
معضلی شده رسما
+
نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 12:35 توسط سحر
|
یه زمانی میگفتم بزنه و رژیم عوض شه، یه مدت تو خوشی زندگی کنیم
حالا هر چی فکر میکنم میگم، گیریم که رژیم عوض شد، کی قراره بیاد رو کار؟
حالا اون به جهنم، کی میخواد مملکت رو آباد کنه، هرچی که نگاه میکنیم میبینیم ملت یا مفت خورن، یا فاسد، یا کودن
اون
اوایل که هر چی کوخ نشین بود که دوره قبل از طبقه روشنفکر، حالا خوب یا
بد، پتک حقارتی نصیبش شده بود، اومد رو کار و انتقام گرفت، و ما به ازای
اون فرهنگ، بازم حالا خوب یا بد، نظام جایگزینی نبود که "آدم" پرورش بده؛
حالا اینم نتیجه اش
یه نمونه اش که منو آتیش میزنه سینماست،
فیلمهای اوایل انقلاب رو در نظر بگیرید، که محصول تربیت اون دوره بود،
حالا فیلمهای الان رو، جدا حتی نمیشه با انبر برشون داشت
بچه ها رو که نگاه میکنید هر دوره احمق تر از دوره قبل میشن
روشنفکر جماعت امروز رو که دیگه حرفشو هم نزن، مجسمه فریب به سبک رقت انگیز
مملکت از درون پوسیده، بوی تعفنش بلند شده، ما الینه شدیم
یا آقا، خودت بیا یه کاری کن، کار کار خودته
بیا روز جمعه ای یه کم خین بریز حال کنیم
بلکه تنوعی بشه در کسالتمون
+
نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 5:19 توسط سحر
|
اون زمان که کارتون سرندیپیتی رو نگاه میکردیم، یه دوستم بود که ازم پرسید به نظر تو چرا خانم لورا رو هیچوقت نشون نمیدن؟
- چون خیلی محترمه، مثل امام ها که صورتشون رو نشون نمیدن
+
نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 2:17 توسط سحر
|
ما هفت نفر بودیم
یه نفرمون در پی یک ماجرای عشقی، سر رشته زندگی از دستش در رفت
یه نفرمون تو شرکتش مدیر پروژه های خفنی شده
یه نفرمون رفت ایتالیا
یه نفرمون ازدواج کرد
یه نفرمون داره سعی میکنه بره آمریکا
یه نفرمون من شدم
از نفر هفتم خبری ندارم
اما فردا قراره ببینمش
+
نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 1:17 توسط سحر
|
خــــــــدا کند که بیایی
دهان ما که به گا رفت
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 18:10 توسط سحر
|
یادش به خیر یه دوستی داشتم، الاکلنگی* بود بین عقل و حمق
یه بار یه چیز فوق العاده ای گفت
گفت یعنی اگه آدم تیر و تخته رو دور بر خودش نگه داره و جمع کنه، بهتر از اینه که افکار و عقایدشو یه جا ثبت کنه و نگه داره
-------------------------------
*زحلوقة
چوبی است دراز که کودکان را بر جای بلندی از زمین نهند و یکی بر یکسر و
دیگری بر سر دیگر آن نشیند و هر زمان یک سر آن به بالا برند و سر دیگر را
پائین آرند.
لغت نامه دهخد
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 13:44 توسط سحر
|
آدم واسه خدا بودن، فقط به یه مشت بنده خوب احتیاج داره و بس [نقطه، ته خط]
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 13:23 توسط سحر
|
امشب دارم زود میرم بخوابم
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 2:43 توسط سحر
|
خوردن روزی یه بطر جیغ شادمانه دختر بچه های زیر هشت سال رو اکیدا بهتون توصیه میکنم
همون کارکرد روزی یه جام از خون دختران جوون رو داره، اما قدرتش دو برابره، کثافتکاریش هم کمتر
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 22:47 توسط سحر
|
یه چند روزی با دوستم رفته بودیم مسافرت، مشکل اینجا بود که من سحر بودم، اما اون خیلی میخوابید
یکی دو روز اول اینطوری بود:
بیدار میشدم
نیم ساعت صبر میکردم، بیدار نمیشد
تکونش میدادم، بیدار نمیشد
میرفتم صبحونه میخوردم، تلویزیون میزدم، تمام سوراخ سنبه ها را میگشتم، میرفتم دوش میگرفتم، بیدار نمیشد
می اومدم میخوابیدم، بیدار میشدم، بیدار نمیشد
دیگه میرسید به اینجام
با لگد میزدم تو شکمش
یه کم بیدار میشد، در حدی که بتونه بگه گمشو میخوام بخوام
اما از روزهای بعدش، نمیدونم چیکار کرد که مثل خرس میخوابیدم
یعنی طوری که تلفنهای منو اون جواب میداد
حالا میخواستم از همینجا ازت بپرسم ای ناجوانمرد،
ای نامرد، خیلی نامردی
چی میریختی تو غذام؟
داری یه کمشو الان بهم بدی؟
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 4:51 توسط سحر
|
از موسیقی های مورد علاقه من صدای جیرجیرک در سکوت شب تابستونیه
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 3:37 توسط سحر
|
یاران، خدا را، مددی
یکی بیاد این summer wine رو پاک کنه از رو هاردم
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 3:22 توسط سحر
|
این ژاپنی ها به غیر از توانمندی در عرصه ابداع رفتارهای جنسی خفن، یه هنر دیگه هم دارن
اونم به گند کشیدن شاهکارهای باشکوه ادبی جهان با اون انیمیشن های احمقانه شونه
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 2:42 توسط سحر
|
چنان در خود فرو رفته ام
که باید bagger 288 خبر کنی
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 0:11 توسط سحر
|
دارم یه مقاله مینویسم و میخوام توش اثبات کنم که شما آدمها هیچ فرقی با سگ و گربه ندارید
من که خودم آدم نیستم
من از زیر بته عمل اومدم
اونم با روش آبیاری قطره ای
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 12:49 توسط سحر
|
- ببین، باید باهات صحبت کنم
-- خوب بگو
- پای تلفن نمیشه، باید ببینمت
-- من خودم سرشاخه ام... بوق بوق بوق بوق
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 5:33 توسط سحر
|
7 نفر بودیم، برای مسخره بازی رفتیم یه بلیت بخت آزمایی اسلامی که یه زمانی تو بورس بود، خریدیم
نفری یه سکه 25 تومنی گذاشتیم، یکی هم 50 تومن داد تا جور شه
یه هفته نگذشته بود که فکر جایزه 20 میلیونی، همه رو شاکی کرده بود که چرا سهم فلانی باید دو برابر ما باشه
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 5:23 توسط سحر
|
من یه پسری رو میشناختم که خیلی خیلی
خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی
خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی
خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی
خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی
خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی
خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خوشگل بود.
-----------------------------------------
پ.ن: خدا به دوست دخترش ببخشدش
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 5:1 توسط سحر
|
1. ایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــول، بارون!
2. باز هم بارون
3. بارون مجددا
یعنی فردا میشه رفت پیاده روی؟!
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 2:13 توسط سحر
|
همین الان که دارم اینجا می نویسم، یه نفر هست که داره باهام حرف میزنه
دقیقا در همین لحظات
ترسوتر از اونم که حتی کوچکترین حرکتی انجام بدم که بفهمه چقدر عاشقشم
پس در همین لحظه و از همین تریبون اعلام میکنم:
ای دوست عزیز، ای مجسمه سفاهت، امیدوارم سقط شی
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 1:23 توسط سحر
|
بعضی شبها اسکاچ ظرفشویی بوی لاش سگ میده
نمیدونم و حتی نمیتونم حدس بزنم که کی باهاش چی میشوره
+
نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 16:17 توسط سحر
|
یه دوست محترمی رو آورده بودم دونشگاه،
یه نیم ساعتی یه چرخی بزنیم، سیگاری بزنیم و راجع به آخرین رویدادهای
فرهنگ و هنر و ادب جهان نقدهای تکون دهنده و جریان ساز ول بدیم
رفتیم
لوپ، چند تا فنچ اون پشت تو چمن نشسته بودن و راجع به نمیدونم آقایی در
عرصه ورزش چشم درآر سوارکاری صحبت میکردن، کلی حال کردم که این زمزمه چه
بک گراند توپی بشه واسه بحث ما
که فنچ 2، یه دفعه پرید وسط حرف فنچ 1، فنچ 1 تقریبا نعره زد که "کست خوارت بذار حرفم رو بزنم"
طرفم
داشت حرف میزد، یه چند ثانیه ای ساکت شد، برای اینکه اوضاع رو عادی کنم
بحث رو کشوندم به اینجا که آره البته آدم تو این مرحله که میرسه همیشه
مردده، نمیشه از روی یقین حرف زد و از این شعرا
پسره خودشو جمع و
جور کرد و ادامه داد، اما دیگه مگه من میتونستم گوش بدم، همش حواسم پیش
این جزغلات بود، که فنچ 1 وسط بحث گریز عجیبی زد و رفت سراغ دختر اون آقای
محترم که "باید می دیدیش، خوارکسته نمیشد هیچ عیبی روش گذاشت، یعنی
هیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــچ عیبی"
والا من که دیگه اصلا نمیفهمیدم این یارو چی داره میگه، بعید میدونم خودشم چیزی فهمیده باشه
فنچ 1 که از فنچ 2 پرسید "زناشو دیدی؟"، ما در 100 متری محل بودیم
+
نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 13:37 توسط سحر
|
میخوام با باقیمونده پولی که موقع خرید، از ملت میگیرم یه دکه آدامس فروش بزنم
هم سرم گرم میشه، هم کمک هزینه ایه و هم اینکه دیگه طبقه ام واسه این همه آدامس جا نداره
+
نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 12:57 توسط سحر
|
یه سری با بچه های کلاس، اهالی دفتر
مدرسه رو تحت فشار فرسایشی قرار دادیم، تا ما رو ببرن اردو، کوه و جنگل،
تو خاک غلط بزنیم، و خر کیف شیم
آخر اینجوری کوتاه اومدن که اونایی
که معدلشون از فلان بالاتره رو میبریم، من هم دست بر قضا جزو این جماعت
بودم، آقا ما هم تیریپ چه گوارایی زدیم و بیانیه صادر کردیم که یا همه یا
هیچ کس، با چند تا از دوستان مشمول هم هماهنگ کردم که ثبت نام نکنیم تا
مجبور شن همه رو ببرن
آخرش تمام مشمولین رفتن اردو، من موندم که به جام یکی رو با عنوان نمازخوان برتر بردن
جنبش 26 ژوئیه در این قرائت پروانه ای از جهان، با شکست مفتضحی مواجه شد
+
نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 12:36 توسط سحر
|
هر چه قدر هم که ماتریالیست باشید
بازم باید قبول کنید که یه چیزایی هست که فقط و فقط با متافیزیک توجیه پذیره
مثلا، همین تداوم نظام شکوهمند جمهوری اسلامی ایران
--------------------------------------
پ.ن: اتوریته جـــان، بیا، اینم سیاست
با همین پست اسمم رفت تو لیست واواک
بخندی، دهنت سرویسه
+
نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 12:10 توسط سحر
|
واقعا زندگی
هیچ
هیچ
هیچ
هیچ
هیچ
هیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــچ
چیز نیست
جز اینکه در انتظار تخریب بعدی، دوباره خودتو بسازی
و تنها عاقلان دانند که تمام نشاط زندگی در همین نکته نهفته است
--------------------------------------
پ.ن1:
پاپـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر!!!
عزیزم؟!
اینجا چه غلطی میخوری؟
پ.ن2: من منظورم یه چیز دیگه بود، فقط احمقها ممکنه پاپر رو اینجا در
حال غلط خوردن ببینند، خودتون خوب میدونید که در حقیقت اون الان سینه
قبرستون لاینتسر وینه
+
نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 3:43 توسط سحر
|
همیشه این موضوع برام مسئله بوده که نفس تغییر، چیز خوبیه یا بد
وقتی که دو طرف هیچ ارجحیتی نسبت به هم نداشته باشند
+
نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 3:9 توسط سحر
|
تقریبا هیچوقت با کنترل کردن، مشکلات حل نمیشه
گاهی اوقات لازمه که خودتون رو در معرضش قرار بدید
اونم با دبی بالا
+
نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 17:38 توسط سحر
|
من چه سرسبزم و زیبا،
امــــــــــــــــــــــــــــــروز
گه خـــــــــــــــــوردی تو
دورغگوی پســـت فطرت
+
نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 17:20 توسط سحر
|
پسره احمق، نشسته برای من قوانین عشق رو توضیح میده
محض نمونه، تو یکیش هم من بهش نمیرسیدم
خر احمق بیشعور
جهنم
برو یکی رو پیدا کن که لامبورگینی داشته باشه
بعد ببینم لامبورگینیشو میندازه زیر پای توئه قرقره
+
نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 3:19 توسط سحر
|
II:
باید
اعتراف کنم که وقتی هفت ساله بودم شعر نویی در مورد مرگ خمینی گفتم که به
خاطر خمینی ای که توش بود مورد توجه قرار گرفت و منو تا هفت سال بعد بین
شعرا بر زد.
III:
باید اعتراف کنم، قسمتهایی از اون شعر رو از یه برنامه تلویزیونی کش رفته بودم
----------------------------------
پ.ن: طبق اعترافاتی که تا حالا کردم، در هفت سالگی تبه کارترین آدم روی کره زمین بودم
+
نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 2:19 توسط سحر
|
من یه خورده حسابی با هلند داشتم، به حول و قوه الهی امشب تسویه شد
+
نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 1:47 توسط سحر
|
ای خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاک بر سر من که لامبورگینی ندارم
ای خدا منو بکشه که لامبورگینی ندارم
برم زیر گل
به زمین گرم بخورم
به درد لای جرز میخورم من، که لامبورگینی ندارم
شما که از دل من خبر ندارید
+
نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 20:19 توسط سحر
|
یه نفر، از جانب چند نفر تو اتاق بغلی، قرار بود خبری رو بهم بده
خیلی برام مهم بود که اون چند نفر کاملا متوجه باشن که این خبر ذره ای برام اهمیت نداره و خوشحالم نمیکنه
وقتی داشت خبر رو با ذوق و شوق بهم میداد، فقط آروم بهش نگاه میکردم و گاهی هم یه بله چاشنیش
برگشت توی اتاق
صداش می اومد که با خنده داشت به اون چند نفر میگفت "از زور خوشحالی نتونست یه کلمه حرف بزنه"
اینجاست که شاعر میفرماید:
ای ریدم تو دهنت
+
نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 16:57 توسط سحر
|
من باید یه اعترافی بکنم
کلاس اول ابتدایی که بودم، راستش الان همه چیز کامل یادم نمیاد
میدونم یه نفر بود که فامیلش اکبری بود، یه چیزایی از قیافه اش یادم میاد
نمیدونم
به غیر از اون دیگه کی درگیر این ماجرا بود، و هر کدوم در چه جایگاهی
بودند، اما کلیت ماجرا این بود که من زنگ ورزش برگشتم توی کلاس، و یه چیزی
تو مایه های مدادتراش یا نمیدونم چیه یکی از این دو نفر رو برداشتم و
گذاشتم رو و یا توی میز اون یکی
بعدش همه فهمیدند کار من بوده، یادمه همون اکبری بهم گفت تو تنها کسی بودی که زنگ ورزش اومدی توی کلاس، پس کار توئه
اصلا یادم نمیاد چرا این کارو کردم، از کی شاکی بودم، به کی میخواستم صدمه بزنم؛ و از همه مهمتر، اکبری این وسط چیکاره بود؟
+
نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 7:12 توسط سحر
|
بی زحمت اینقدر حقارتهای شخصیتی تون رو روی من استفراغ نکنید
منو یاد خودم میندازه
+
نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 4:19 توسط سحر
|
پلیرم رو با ۴ قیراط موسیقی مجلل خشاب گذاری کردم، آماده برای ۵ راند پیاده روی دبش
اما نمیشه،
نه سگ سرما هست، و نه حتی یه تیکه ابر
+
نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 3:42 توسط سحر
|
دوستم بهم گفت راجع به فلان مسئله به کسی چیزی نگم
من هم راجع به فلان مسئله به کسی چیزی نگفتم
اما راجع به راجع به فلان مسئله به کسی چیزی گفتم
+
نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 3:34 توسط سحر
|