تبليغاتX
سحر
کودکان حق دارند که از خوشحالی نعره بزنند، حتی اگر ساعت از دو نیمه شب هم گذشته باشد
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 19:9  توسط سحر  | 

من حق دارم که کسی به پاهای کج جعفر نخندد
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 19:8  توسط سحر  | 

بچه بودیم و قرار بود یکی از ما دو نفر، به عنوان نماینده مدرسه برای مسابقات اعزام بشیم
تو دفتر در حضور تمام معلمها ازمون پرسیدن به نظر خودتون کدومتون باید برید؟

دوستم در حالیکه واضح بود خودش رو برتر از من میدونه، با صداقت و خودداری تمام گفت: هر کدوم که بهتره
و من در کمال ریاکاری و با یه نقشه حساب شده گفتم: لیلا


خوشبختانه معلمها هم به اندازه کافی احمق هستند
من انتخاب شدم
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 13:37  توسط سحر  | 

با دوستام بودم که خبر مرگشو با sms بهم دادن
چیز خنده داری نمیتونه تو مردن دوست دوره لیسانس آدم باشه، اما من با خنده ماجرا رو برای دوستام تعریف کردم

چرخید و چرخید و چرخید
تا من خودم رو تو قبرستون دیدم که دارم دنبال خاکش میگردم

رفتم سراغ اطلاعات
طرف گوشش سنگین بود، مجبور شدم چند بار اسم رفیقم رو تکرار کنم
و هر بار صدام بیشتر و بیشتر ازم فاصله میگرفت


دو نفر داشتن راجع به دوست مرده من صحبت میکردن!


یه دفتر گذاشت جلوم، تا دنبال اسمش بگردم، 200 برگ




چقدر اسم

چقدر آدم


چقدر دوست
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 13:3  توسط سحر  | 

تو افکارت مسمومه
من تمام سعی ام رو کردم
اما ضعیف تر از اونیم که بتونم تو رو تغییر بدم

فقط یه چیز
اگه میشه لااقل بذار این آخری یه بار بزنم تو گوشت
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 4:31  توسط سحر  | 

- من از تو هیچ توقعی ندارم

-- خوب دیگه، همین!
   من میخوام که از من توقع داشته باشی
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 3:37  توسط سحر  | 

- تو حق نداری به جای من تصمیم بگیری!

-- من دارم برای خودم تصمیم میگیرم
   تو باید پاتو از محدوده تصمیمات شخصی من بکشی بیرون
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 2:47  توسط سحر  | 

عاشق آدمایی هستم که حتی یک قطره انرژی برای مسیر برگشت نمیذارن
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 2:36  توسط سحر  | 

تو دوره مدرن، اون دسته از آثار ادبی و هنری موفق ترند که شخصی تر باشن
درست برعکس دوره کلاسیک

آی ملت!
حواستون هست؟
روز به روز دارین فضول تر میشینا
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 17:6  توسط سحر  | 

نکنه تو هم از اونایی هستی که فکر میکنی مشکل مردم ما گشنگیه، آره؟

نه گشویسته جان!
سخت در اشتباهی
مشکل مردم ما سیریه

مردم از همه چی سیر شدن

دقت کن عزیزم:
از همه چی
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 15:5  توسط سحر  | 

تو دبیرستان یه دختری تو کلاسمون داشتیم که وضع مالیش خوب بود
حداقلش اینه که بین بچه هایی که مشغول به امر پوز و پوز زنی تیپ و سر و وضع بودن، واسه خودش یلی بود

یه روز عینک آفتابی یکی از بچه ها گم شد



لعنت!
گند زده شد به ابهام داستان
چون الان همه تون میدونید کار کی بوده
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 14:18  توسط سحر  | 

آقا! برادر! آی شمایی که میخوای رو مخ اون خواهرمون کار کنی
خوب قبلش یه نگاهی به فرهنگ لغت بنداز


-------------------------
پ.ن: من مرد بالقی هستم اما خداوند قلب کوچکی نسیبم کرده است

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 4:48  توسط سحر  | 

اول غرورت رو بده به من
حالا هر چی میخوای بردار
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 1:30  توسط سحر  | 

بالای 60 سال داشت

یه آت و آشغال نوجوانانه شبکه یک رو زده بودیم و داشتیم با هم نگاه میکردیم
راجع به سال 1400 حرف میزد و اینکه هر کس اون موقع کجاست و چی کار میکنه


- سحر
-- هوم؟
- اون موقع یاد منم باش
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 21:10  توسط سحر  | 

امروز با آقایی که تو لوپ داشت چوبهای نیمکتها رو عوض میکرد، گپ مبسوطی زدیم

راجع به چوبهای ضد آب روسی، که تا هشت 9 متر قد میکشن، در برابر چوبهای بی کیفیت ایرانی و همینطور در خصوص اینکه چطور میشه یه در سنگین رو با پیچ نگه داشت

بعد هم یه حساب کتاب کردیم ببینیم که دستمزد کاری که داره انجام میده رو چقدر بگیم خوبه، سر یه تومن، یک و سیصد توافق کردیم

آخر کار هم یه سری بحثهای مبتذل کردیم، البته صرفا برای رفع خستگی، در مورد اینکه آقایونی که PHD دارن، تو خونه حرف، حرف خانومشونه



فردا صبح هم حتما میرم سراغش، قبل از ساعت 9 باید اونجا باشم تا بتونم پیداش کنم
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 20:19  توسط سحر  | 

لطفا بر پدر و مادر کسی که در این مکان بشاشد
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 19:39  توسط سحر  | 

اون زمانی که تو کودکستان معلممون 2 تا گنجشک رو که بیخ گوش هم نشسته بودند، بهمون نشون داد و گفت اینا با هم دوستن، تو دلم خندیدم و گفتم دروغگوی شارلاتان، دوستی و رفاقت مختص آدماست، حیوون که این چیزا سرش نمیشه

اما وقتی که یکیشون پرید و رفت یه جای دیگه نشست و دومی هم بلافاصه دنبالش رفت و این فرایند دو سه مرتبه تکرار شد، با خودم میژکیدم که چرا شارلاتان ها همیشه اینقدر خوش شانسن
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 6:55  توسط سحر  | 

روزی که دنبال گرفتن اون امضاهای نفرت انگیز پای برگه فراغت از تحصیل بودم، تو امور فرهنگی طرف آشنا میزد
هر چی فکر کردم یادم نیومد کجا دیدمش و چه تیریپی باهاش داشتم

پای برگه رو که مهر و امضا کرد پرسید تو همونی نبودی که میخواستی از منبع آب بری بالا

آخ...، راس میگفت!
قبلا تو حراست کار میکرد
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 4:46  توسط سحر  | 

از رفتارهای طبیعی انسانی اینه که بلیتهای اتوبوسشو تا دونه آخر مصرف کنه
نه تا زمانی که اعتبار دارند
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 23:38  توسط سحر  | 

یه دوستی داشتم که سر یه بیماری دستها و پاهاشو از مچ قطع کرده بودن
[...] به طور کاملا اتفاقی زود به بیمارستان رسونده بودنش، وگرنه می مرد
نامزدش هم ولش کرد


"جوانان" وقتی ماجرا رو تعریف میکردن، مردد بودن به جای [...] بذارن خوشبختانه یا بدبختانه
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 7:7  توسط سحر  | 

معمولا عصبانیش میکنم
یا هیجان زده

و اون شروع میکنه به بلند بلند حرف زدن
و کم کم به اوج میرسه

و صداش شروع میکنه به لرزیدن

و نفسش میگیره
و منقطع میشه

و این صدای لرزون نشونه یکی بودن زبون و قلب/ذهنه

یعنی درجه خلوص کلام %100
من از همین لذت میبرم
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 4:17  توسط سحر  | 

   شنبه ها - زندگی
1 شنبه ها - زندگی
2 شنبه ها - زندگی
3 شنبه ها - زندگی
4 شنبه ها - خوابیدن
5 شنبه ها - بیدار شدن
   جمعه ها - زندگی
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 3:38  توسط سحر  | 

وایسا خانوم! خم رنگرزی که نیست؟

آقا بجنب! بچه ام رو گازه
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 2:33  توسط سحر  | 

مفیدترین کلاسوری که برای خودم خریدم، اونی بود که خریدم تا بذارمش رو نیمکت چوبی خیس بارون خورده و روش بشینم، یه روز، بین اون روزهای گرم، یه روز که

بارون و
ابر و
سایه و
قطرات پراکنده و ریز و معلق آب تو هوا بین شاخه های درخت و
سرما و
سیگار و
موزیک و
لیوان چای داغ و
قطرات بارونی که تو چایی میچکیدن و
حلقه هایی که رو سطح می ساختن و
کلاغ و
فرار مردم و
خلوت و
سکوت


یه تیکه از خود بهشت بود اون روز اون جا اون موقع
از آسمون افتاده بود پایین
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 2:4  توسط سحر  | 

اشتباه بزرگیه اگه فکر کنید که شما هندونه رو میخورید

شما فقط هندونه رو از تو پوست سبز رنگش به مثانه تون منتقل میکنید
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 14:51  توسط سحر  | 

بچه ها دور و برشو گرفته بودن و جیغ جیغ میکردن، میپرسیدن امتحان عملی چطور برگزار میشه
من یه گوشه رو نرده ها نشسته بودم و تماشا میکردم

اومد پیشم و گفت: میخوای امتحان بدی؟

گفتم نه

- نمره چند میخوای؟

حداقل نمره کلاستون چنده؟

-8* واست خوبه؟

عالی!



استاد باهوشی بود، یکی اون، یکی هم یه استاد دیگه که همیشه سر کلاس موقع دید زدن عشقم، مچمو میگرفت

--------------------------------
* از 10 نمره
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 14:32  توسط سحر  | 

خوب، شما اومدید برای مقاله تون وقت اضافی بگیرید، در حالی که سؤالات رو هم ناقص تحویل داه بودید، و گفتین امروز باقیشو میارین، در حالی که من اجازه این کار رو بهتون نداده بودم، اما باز با این وجود اونا رو هم نیاوردید!

- استاد من خنگ نیستم

میدونم

- خوب پس قبول کنید که سیستم آموزشی باید برای افرادی که خنگ نیستن ولی تنبل هستن، یه تسهیلات ویژه ای در نظر بگیره

تسهیلات!؟

- عدالت اجتماعی به ما این اجازه رو نمیده که یه عده، به خاطر تنبلی شانس شکوفایی ذهنیشون رو از دست بدن، فرصت ها باید برای همه وجود داشته باشه، حتی تنبل ها؛ استاد، میدونید که تنبلی یه مسئله ژنتیکیه، و درست نیست کسی زیر فشار جبر ژنها له بشه، ما تنبلها به نوعی معلولین روانی هستیم و اون تسهیلات حق مسلم ماست

چه تسهیلاتی؟

- مثلا باید امتحاناتمون در دو مرحله برگزار شه، مرحله اول با افراد عادی و یه مرحله مخصوص خودمون یکی دو هفته بعد، گاهی اوقات حتی یه روز بعد هم برای ما نعمته، اینطوری اون کم کاریهای امتحان نوبت اول رو تو نوبت دوم جبران میکنیم، و برای اینکه این کم کاری کلا منتقل نشه به نوبت دوم، ضریب امتحانی نوبت اول میتونه 2 یا سه برابر مرحله بعد باشه

اینطوری که همه میان میگن ما تنبلیم؟!

- نه دیگه استاد جون، ساده نباش، تشخیص تنبل بودن یا نبودن افراد، به عهده اعترافات شخصیشون نیست، یه جور ژوری باید اینکار رو انجام بده، مثلا هیئت علمی دانشکده

خوب این روش که به درد نمیخوره، امکان تبانی هست، باید روش مکانیکی تری پیشنهاد بدی

- بابا بالاخره باید سیستم یه جایی و در یه سطحی به افراد اعتماد کنه یا نه؟ استاد این فضای بی اعتمادی رو باید شکست، شما بهتر میدونید، در جامعه امروز ما بزرگترین معضل همین بحران بی اعتمادی اجتماعیه که در این سالهای اخیر بر جو متشنج جامعه حاکم شده
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 5:1  توسط سحر  | 

این روزا پشه تو هوا میپره، واسه مقاله ام ایده میگیرم
نمیدونم از علائم سفه ئه

یا زندگی داره برام عشوه گری میکنه
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 3:31  توسط سحر  | 

الان همه از ترک و لر و کرد و فارس و بلوچ، در کنار هم دارن تو اسپانیا شادی میکنند
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 1:19  توسط سحر  | 

ای لشکر صاحب زمان
آماده باش، آماده باش
بهر نبردی بی امان
آماده باش، آماده باش
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 23:4  توسط سحر  | 

یک انسان 8 ساله زار زار گریه میکرد

- دزد اومده بود خونمون
-- خوب دزد که ترس نداره، اون باید بترسه که داره کار اشتباه میکنه و پلیس میندازدش زندان
- نه، من ازش نمیترسم، بابا و داداشم گرفتنش، کلی کتکش زدن، داشت میمرد
-- دلت نسوزه براش، عزیزم، حقشه! به جای اینکه بره کار کنه اومده خونه مردم، وسایلشونو برداره ببره بفروشه، دزد آدم بدیه، حقشه که کتک بخوره (بابا بچه داشت نابود میشد، از من انتظار دارید تو اون شرایط اعلامیه حقوق بشر براش بخونم؟)

- نه، من دلم به حال دزده نمیسوزه، میترسم بمیره، بابا و داداشمو ببرن زندان


-----------------------------
پ.ن: لطفا جلوی کودکانتان، آدم نکشید
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 3:45  توسط سحر  | 

همه میگن بین عشق و نفرت یه تار مو فاصله است
من الان با این حرف کاری ندارم

فقط میخوام بگم، بر اساس تجربیات من
بین حسادت و عشق هم فاصله ای نیست
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 2:9  توسط سحر  | 

کلاغه انگار
از آسمانها
خبر ندارد

                    بالش شکسته
                    یا فکر پرواز
                    به سر ندارد

تنها نشسته
نه میکند قار
نه میزند بال

                    نه میخورد جم
                    نه هست غمگین
                    نه هست خوشحال


محمود کیانوش


ته شعره، به خدا
فقط نمیدونم از هنر شاعره، یا از ذات کلاغ


------------------------
پ.ن: یه بیت دیگه هم داشت، من حذفش کردم، آخه اینطوری تعلیقش بیشتر میشد
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 1:18  توسط سحر  | 

حدفاصل دو زمستان را تابستان گویند


-------------------------
پ.ن: پاییز همون پیش زمستون و بهار هم همون پیش تابستونه
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 1:7  توسط سحر  | 

ای مردم
من از جانب خودم آمده ام، تا به تبشیر و تنذیر شما بپردازم

من دینی نو آورده ام
بت ها را بشکنید!
حتی بت خدا را،
به دین من بگروید

همانا که قوانین دین من اینانند:
1. به خودت آسیب نزن
2. به دیگری آسیب نزن



حال بروید و به زندگی دنیوی خود بپردازید، که جهان آخرت سرابی بیش نیست، از برای کودکان که شب کابوس عدم نبینند.



---------------------------------
پ.ن.1: هر پیامبری که برای قوانین فوق الذکر، تبصره ماده ارائه داده، احمقه.
هیچکس بهتر از خودتون نمیتونه "آسیب" رو برای شخص شما تعریف کنه.


پ.ن.2: برای هر مسئله جزئی، مثل جهت دفع ادرار در کره ماه، هم نیاین سراغ من و دینم، یه کم هم خودتون فکر کنید، بد نیست. حداقل مغزتون باز میشه
+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 12:3  توسط سحر  | 

احمقانه است که فکر کنید، اخلاقیات چیزی جز از یه مشت قواعد بازیه
من درست زمانی ازشون استفاده میکنم که مطمئنم در رسیدن به هدف به دردم خواهند خورد
+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 11:36  توسط سحر  | 

وقتی به یه مهمونی دوستانه دعوت میشم، دلم نمیخواد به یه مهمونی خانوادگی دعوت شده باشم
+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 1:4  توسط سحر  | 

خانم محترم، برادر مسلمان
چرا فکر میکنی بوی عرق با ادکلن و اسپری ماسکه میشه؟
+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 1:4  توسط سحر  | 

اگه تو می تونی حرفهای ما رو از اونور بشنوی
احمقانه است که فکر کنی ما نمیتونیم همچین کاری کنیم
+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 1:2  توسط سحر  | 

نفر هفتم زیر بار فساد اداری له شده بود
پاکت سیگارمو خالی کرد
+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 0:55  توسط سحر  |