امروز اتفاق جالبی افتاد
متوجه شدم که برای اولین بار نمیتونم برای یکی از دوستام که از دستش شاکی بودم، آرزوی خبیثانه کنم
این یعنی اینکه من رسما دارم پیر میشم
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 23:40 توسط سحر
|
تمام دوره راهنمایی، یعنی تا زمانی که مدرسه مون رو بسازن، اجازه نشین بودیم
حتی در طول سال هم برای استفاده بهینه، مرتب باید کلاسهامون رو جا به جا میکردیم
تا اینکه دیگه شاک زدیم و یه شعر انتقادی سرودیم و واسش آهنگ ساختیم، که بره واسه اجرا
قبلش بردیم پیش مدیر مدرسه، در خصوص امر ممیزی
یه قسمتش این بود:
دست خانم قلیچی، از این کلاس ما رو روند، به اون کلاس ما رو خوند
مدیره گفت اسم ناظمتون رو باید بردارید، در نتیجه اینجوری اجرا شد:
دست قضا و قدر، از این کلاس ما رو روند، به اون کلاس ما رو خوند
اینو گفتم تا بگم خلاصه حواستون باشه، هر جایی که راجع به قضا و قدر صحبت شد، خام نشین، بدونین از کجا آب میخوره
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 21:16 توسط سحر
|
کسی سودوکو GameHouse رو online بازی میکنه؟
من همین الان با امتیاز 190.012 در جهان (بازیکنان اینترنتی GameHouse Sudoku) اول شدم
میگی نه؟ برو نگاه کن
البته من تصمیم دارم به حول و قوه الهی در سری بعد مسابقات، به رکورد 250 دست یابم، ان شا ا...
این پیروزی خودم رو مدیون دعای خیر پدر و مادر، مربیان زحمتکش و دلسوز، مهندس علی آبادی و .... هستم
و اونو به رهبر کبیر انقلاب و خانواده شهدا تقدیم میکنم
------------------------------
پ.ن: تف! سگ پدر، jamie هنوز 2 ساعت نشده با 212.205 تا اومد رو دستم، بد دوره ای شده
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 19:0 توسط سحر
|
جای انگشتاش روی ساعت خاک گرفته نشون میده چند روزی هست که حالش خرابه
اونقدر خراب که صدای حرکت عقربه ها نذاشته بخوابه
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 2:43 توسط سحر
|
من دوست دارم تو ساده باشی
اونقـــــــــــــــــــــــدر ساده که من بتونم تو و کل افکارت رو با این مغز نخودی ام بفهمم
اون موقع تمام مشکلاتمون حل میشه و ما میتونیم از این رابطه کلی لذت ببریم
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 23:37 توسط سحر
|
اااااااااااااااااااااااااهتتتتننننننئیهنننمکس ئدزطزذئوئدذرزطظطزرذدئو
گکمنتالبیسشسیبلاتنمکگ/.وئدذرزطظشسیبلاتنمکگجحخهعغفقثصض
جحخهعغفقثصض ضصثقفغعهخحجچگکمنتالبیسشةطزرذدئو./و ئد÷
1234567890-=-09876543211234567890-=
کار تمیز کردن کیبرد تموم شد
-------------------
پ.ن: رو کلید H، آدامس چسبیده بود، از اونجا شروع کردم
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 20:14 توسط سحر
|
هر وقت احساس میکنم از پشت سر زل زده به صفحه مونیتور، یه سایت پورنو باز میکنم
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 18:50 توسط سحر
|
صدای رقص و پایکوبی داره از اون طرف میاد
ظاهرا یک نفر از اینکه تو شکم مادرش سقط نشده، تو کونش عروسیه
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 18:31 توسط سحر
|
هر چقدر هم که راجع به طنز فرهیخته نوشته هام خالی ببندی
نمی تونی وادارم کنی که دلقکت بشم
من مال خودمم
یه دلقک کاملا شخصی
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 17:45 توسط سحر
|
دوره سنتی: روز کار میکنه، شب میخوابه
دوره کلاسیک: روز میخوابه، شب کار میکنه
دوره
مدرن: برنامه ها بهم میریزه، معلوم نیست کی میخوابه، تعادلشو از دست داده،
احساس کمبود خواب نداره، در نتیجه برای اجتناب از تبعات کم خوابی مجبوره
هر روز حساب کتاب کنه، ببینه اگه کمبود خواب داره، یه چند ساعتی رو بخوابه
دوره پست مدرن: موقع حساب کتاب ساعات خواب دچار مشکل میشه، یادش نمیاد چند ساعت خوابیده
کی خوابیده؟
اصلا خوابیده؟
.
.
.
اصلا بیداره؟!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 3:50 توسط سحر
|
- گور باباش
-- گور بابای کی؟
- گور بابای تو هم ایضا روش
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 23:14 توسط سحر
|
گور پدرش
حالا مگه چی شده؟
من هنوز اینجام و طول دنباله کاغذهای کوچیک یادداشتی که به لبه طبقه کتابهای جلوی میز آویزونه، به بیش از 50 سانت میرسه
و مگه زندگی چیزی غیر از همین طول دنباله کاغذهای کوچیک یادداشتیه که به لبه طبقه کتابهای جلوی میز آدم آویزونه؟
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 22:47 توسط سحر
|
یه خانمی بود که پسرش مهندس کامپیوتر بود، مایه افتخارش
تو یه مهمونی ازش می پرسن چرا مهندس نیومد
مریضه، از بس پای کامپیوتر نشسته، ویروس گرفته
تا مدتها ملت چاک دهن نیش دریده، این ماجرا رو واسه هم میگفتن و ریسه میرفتن از خنده
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 6:8 توسط سحر
|
ووووووویـــــــــــــــبر ... ووووووویـــــــــــــــبر
لطفا پیام بگذارید... بیـــــــب
- آقای اکبری، من شوهر خانم اصغری هستم
لطفا با شماره 123321 در کرج با من تماس بگیرین
ووووووویـــــــــــــــبر ... ووووووویـــــــــــــــبر
لطفا پیام بگذارید... بیـــــــب
- آقای اکبری، من شوهر خانم اصغری هستم
لطفا با شماره 123321 در کرج با من تماس بگیرین
ووووووویـــــــــــــــبر ... ووووووویـــــــــــــــبر
-- بله
- آقای اکبری؟
-- اشتباه گرفتین
- ببخشید!
-- خواهش
ووووووویـــــــــــــــبر ... ووووووویــــــــــــــبر
لطفا پیام بگذارید... بیـــــــب
- آقای اکبری، من شوهر خانم اصغری هستم
لطفا با شماره فلان با ... الو؟!
-- آقا شما چند دفعه است دارین اینجا رو اشتباه میگیرن، یه دفعه دیگه هم بهتون گفتم!
- خیلی معذرت میخوام، شرمنده
-- خواهش میکنم
ووووووویـــــــــــــــبر ... ووووووویـــــــــــــــبر
لطفا پیام بگذارید... بیـــــــب
- آقای اکبری، من شوهر خانم اصغری هستم
لطفا با شماره 123321 در کرج با من تماس بگیرین
گه!
پتو رو کشیدم رو سرم
اینقدر زنگ بزن تا پاره شی
همین گیج بازی ها رو درآوردی که الان سراغ خانمتو باید از آقای اکبری بگیری
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 2:55 توسط سحر
|
خیلی برام عجیب بود وقتی که متوجه شدم، در این مورد که عقیلی زمستان رو بهتر از شچریان اجرا کرده، توافق اذهان وجود نداره
فکر میکردم اظهر من الشمسه
----------------------------
پ.ن. 1: تو چی میگی این وسط؟! پروین دیگه کیه؟!
پ.ن. 2: دقت کنید! من در این متن حتی یک اشتباه تایپی هم ندارم
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 1:23 توسط سحر
|
این روزها وقتی از توالت بیرون میام، متوجه میشم که قرنها از زمان وارد شدنم گذشته
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 17:36 توسط سحر
|
من چیزای زیادی رو به سقف میچسبونم
از تفریحاتمه
چیزایی مثل، رشته های ماکارونی، چای کیسه ای، آدامس و خلاصه هر چیز دیگه ای که با احتمال بالای 64.4 درصد به سقف بچسبه
تفریح جالبیه
تنها مسئله اش اینه که توی خونه باید با چتر راه رفت
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 14:44 توسط سحر
|
- آخه تو چطور به دینی متعهدی که حکم به سنگسار ملت میکنه؟
--
نه ببین! اینطوری ها هم نیست که شماها میگین، من خودم کلی تحقیق کردم،
سنگسار خیلی خیلی شرایط سختی داره که به این راحتیا ارضاء نمیشن
- جون مادرت یه لحظه خیلی منطقی به این شعری که همین الان سرودی فکر کن
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 14:24 توسط سحر
|
از وقت تلف کردن لذت میبرم
قطعا روزی که دارم میمیرم
کلی تأسف خواهم خورد
به خاطر وقتهایی که داشتم و تلف نکردم
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 13:24 توسط سحر
|
ما قطعا یه روز میمیریم
زر نزن!
کیه که واقعا این حرف رو باور کنه؟
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 3:32 توسط سحر
|
من همیشه "سحر به معنای جادو" رو میخونم "سَحَر به معنای جادو"
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 22:54 توسط سحر
|
صبح صدای نعره می اومد از تو خونه شون،
پسرشون دیشب مرده بود
بعد از ظهر که برمیگشتم، بازار مکاره شده بود
وانت، میز و صندلی، دیگ و دیگچه، میوه و حلوا
یکی داد میزد ببین عکسش کجه؟
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 15:42 توسط سحر
|
در برابر خواب ایمن شدم...
شراب بیارین
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 7:53 توسط سحر
|
خوابیدن امری است حیاتی
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 6:49 توسط سحر
|
بعد از میلیاردها سال امروز تو خیابون دیدمش
خشکم زد
- چه خبر از "الف"؟
-- رفته بوشهر کار میکنه
- "ب" چی؟
-- ازدواج کرد، با "پ"
- راستی از "ت" خبر داری؟
-- رفت سربازی
- از "ث" چطور؟
-- اون مرد
- از "ج"، از "چ" ...
از
ح
خ د ذ ر ز ژ س ش ص ض ط ظ ع غ
ف ق ک گ
ل م ن
و ه ی
- آها، که اینطور پس
-- آره
- خوب
-- بله؟
- هیچی
-- آها!
- خیلی خوب
-- آره
- تو هیچکدوم از این حروف الفبا که گفتم اسم خودت که نبود، نه؟
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 2:38 توسط سحر
|
کار یه ربعه ها،
ولی الان 33 ساعته که حس این یه ربع کار رو پیدا نکردم
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 0:40 توسط سحر
|
A - B = C
A = سطح طبقه ای که مردم سعی میکنند عضوش به نظر بیان
B = سطح طبقه ای که مردم واقعا عضوش هستند
C = سطح رنجشی که اجتماع روی ذهن این افراد سوار کرده
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 0:20 توسط سحر
|
من شما رو انذار میدم از این اشتباه بدی که دارید مرتکب میشید
جمله کلیدی "زیر لباس گرم پوشیدی یا نه"، با جمله که چه عرض کنم، کلا با مفهوم "سردته یا نه" زمین تا آسمون فرق میکنه، گشویسته جان
یعنی
اینطوری بگم واستون که اگه اون اولی به این معنا باشه که "من تو رو دوست
دارم"، دومی یعنی "امکانش هست که من از هر وزغ ماده ای که ببینم خوشم بیاد"
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 15:44 توسط سحر
|
تلفن جان
اینقدر زنگ نزن عزیز
خودتو کشتی
اینجا همه بیرونن
کسی نیست جوابتو بده
منم که آدم نیستم
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 14:37 توسط سحر
|
- اون کتاب رو میخوام
-- کدومو؟
- اون
-- ای بابا! اون فقط همون یه نسخه مونده که تو ویترینه
- یعنی ...
-- سخته یه کم در آوردنش
آخه مرتیکه احمق تو پس منبع درآمدت کجاست؟
خوب بگو ما هم بیایم اونجا کار کنیم دیگه
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 14:21 توسط سحر
|
1. طوری رفتار کن که انگار بهش احترام میذاری
2. طوری رفتار کن که انگار بهش علاقه داری
3. طوری رفتار کن که انگار تمام خزعبلاتشو باور میکنی
4. آخر شب بیا اینجا و گند بزن به هیکلش
حالا یر به یر شدیم
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 14:16 توسط سحر
|
1. طوری رفتار کن که انگار بهش احترام میذاری
2. طوری رفتار کن که انگار بهش علاقه داری
3. طوری رفتار کن که انگار تمام خزعبلاتشو باور میکنی
4. آخر شب بیا اینجا و گند بزن به هیکلش
حالا یر به یر شدیم
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 14:16 توسط سحر
|
والا لذت بردن از زندگی هیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــچ کاری نداره
چون هزار و یک روش زندگی کردن وجود داره که با همه اش هم میتونی از زندگیت راضی باشی
اون کاری که مشکله اینه که از روشی که انتخاب کردی راضی باشی
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 11:16 توسط سحر
|
اگه یه روز سرد با یه خانمی که بهش نظر داشتین (سوء یا غیر سوء بودنش مهم نیست)، رفتین بیرون بگردین
اگه خواستین این نظر داشتن رو به طرف حالی کنین
باید برگردین بهش بگین زیر لباس گرم پوشیدی یا نه؟
----------------------------
پ.ن. 1: سعی کنید این جمله رو "دقیقا" با همین ساختار بیان کنید
پ.ن. 2: تنبل نباشید، سعی کنید قبل از جواب طرف خودتون با روشهای بصری به یه جاهایی برسید
پ.ن. 3: اصولا زمستون جا دست زیاد داره، بیخود نیست که عاشقشم
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 3:31 توسط سحر
|
اگه یه روز سرد با یه آقایی رفتین بیرون بگردین
اگه برگشت و گفت زیر لباس گرم پوشیدی یا نه؟
بدونین که بی برو برگرد طرف به شما نظر داره
تشخیص سوء یا غیرسوء بودنش دیگه با خودتون
------------------------------
پ.ن. 1: جالب اینجاست که این جمله همیشه با تقریب بسیــــــــــــــــــــار بالایی با همین ساختار بیان میشه
پ.ن. 2: معمولا طرف قبل از شما سعی میکنه به طور مستقل و با استفاده از روشهای بصری به جواب برسه
پ.ن. 3: اصولا زمستون جا دست زیاد داره، بیخود نیست که عاشقشم
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 3:28 توسط سحر
|
یه اطلاعیه جدید خوندن
حالم خراب شد
کوبید رو شونه ام
- همه چی از پشت میکروفون خیلی وحشتناکتره!
سابقا ازش بدم میومد
خیلی...
خیلی...
خیلی... وقت پیش
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 21:31 توسط سحر
|
خدایا
ای خدای بی همتا
ای خالق دشت و دریا
ای آفریننده تمام دنیا
ای توانا
ای دانا
قبول کن که خلقت من باگ داره
ریدم تو دهنت با این کار کردنت
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 16:23 توسط سحر
|
ایده زیاد بود و وقت کم
برای هر کدوم فقط رسیدم چند خط کوتاه بنویسم که البته همه نکات رو هم باید پوشش میداد
اسمشو گذاشتم هایکوهایی در باب هوش مصنوعی
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 11:54 توسط سحر
|
اینقدر با گوگل احساس صمیمیت میکنم که امروز ازش پرسیدم:
"گاهی اوقات پس از اجرای winamp، میبینم که تمام تنظیمات آن reset شده است، به نظر تو چرا؟"
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 4:25 توسط سحر
|
هاه! هاه! هاه!
در دبیرستان به جای سحر به ما میگفتند 3خر
هاه! هاه! هاه!
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 1:15 توسط سحر
|
من کسی رو میشناختم که با سونات مهتاب بشکن میزد
----------------------------------
پ.ن: اتوریته جان، شما بودی یا خودم؟
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 0:15 توسط سحر
|