یادش به خیر
یه زمانی عبدالوهاب شهیدی گوش میکردم، "تنها بیا" رو
دل شیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر داشتم، اون موقعها
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 5:42 توسط سحر
|
نمیخوام راجع به خوب یا بد فیلم هامون صحبت کنم
ولی هامون واسه من فقط یه فیلم نبود
"هامون" در کنار یه مرحله بحرانی از زندگی من 15 ساله قرار گرفت و به هم آغشته شدن، طوری که نمیتونم بگم خودش مسببش بود یا نه؟
"هامون" کلا چیز چسبناکی بود
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 17:43 توسط سحر
|
مکان: تاکسی
زمان: دم عید
راننده یه مرد نزدیک 40 (-)
صندلی کنارش یه پسر جوون، شاید 26 (--)
(راننده و پسر همدیگه رو از قبل نمیشناختند)
- تو بلیتت رو پس دادی، همون موقع بلیت دیگه جاش نگرفتی؟ (جدی)
-- نه (متأسف)
- خوب، احمقی دیگه (جدی، بدون عصبانیت، بدون حتی نیم نگاهی به صورت پسر)
-- (جا میخورد، برمیگردد به راننده نگاه میکند شاید اثری از شوخی و خنده در صورتش ببیند ولی بی فایده است!)
- خوب تو بلیتتو پس دادی، بلیت دیگه نگرفتی؟ (سؤالی)
-- نه (خنده، معذب)
- خوب احمقی دیگه (جدی، خبری، خالی از حس)
-- خوب تو بلیتتو پس دادی، بلیت دیگه نگرفتی؟ (سؤالی)
- نه (لبخند، معذب، سردرگم)
-- خوب احمقی دیگه (جدی، خبری، خالی از حس)
- خوب تو بلیتتو پس دادی، بلیت دیگه نگرفتی؟ (سؤالی)
--- آقای راننده تو رو خدا نگه دار، نگه دار، من میخوام پیاده شم، من طاقتشو ندارم، نگه دار (نعره، هیستیریک، من)
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 16:3 توسط سحر
|
در تمام مراحل زندگی، هر جا که بودم و با هر سنخ جماعت که رفت و آمد داشتم
اولین اسم مستعاری که پشت سر منو باهاش صدا میکردن "میگ میگ" بوده
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 14:27 توسط سحر
|
من خواهـــم رفـت
من خواهـم رفت
من میــــــروم
من میــروم
من رفتم
رفتـــم
رفـت
رف
ر
.
اندکی بعد در آن اوج کبود نقطه ای بود و دگر هیچ نبود
-------------------------------
پ.ن: این ایده رو از این
آقا کف رفتم و این
آقا
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 5:31 توسط سحر
|
کسی حق ندارند سینی های پلاستیکی شکسته دیگران را به سطل زباله اندازد
-----------------------------
پ.ن. 1: بلکم طرف بخواهد در نوبت بعدی عصبانیت خردترش بکند
پ.ن. 2: به هر حال در کابینت هم تحملش حدی داره
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 2:28 توسط سحر
|
کمین کردم کی سر ناخنم سپیده بزنه
با ناخن گیر حمله میکنم بهشون، تا ته و شاید اندکی پایین تر
معمولا یکی از انگشتها خونریزی میکنه
امروز نوبت شست دست چپم بود
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 2:11 توسط سحر
|
تو رو خدا ببینا!
میخوام برم بخوابم
خجالت میکشم!
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 2:9 توسط سحر
|
یه زمانی قرار بود یه انقلاب تو ایران راه بندازم، نظام سلطنتی رو به ایران برگردونم و خودم بشم پادشاه، و بعد از اون هم پادشاه جهان
هنوز چند تا از دوستهای قدیمم هستن که صدام میکنن کینگ
یه
روز با یکی از همین چند نفر داشتیم سالنامه اطلاعات مربوط به اوایل
انقلابو تورق میکردیم، یعنی همون موقعهایی که سیمین دانشور به حجاب اعتراض
کرده بود
گزارشات مصور اعدام ساواکی ها چشمون رو گرفت
دوستم با استیصال بازومو چنگ زد
- سحر، زمانی که انقلاب کردی، تو رو خدا نذار مردم از هم انتقام بگیرن
-- اصولا مردم رو صرفا به عشق انتقام میشه وادار به شرکت در انقلاب کرد عزیزم
------------------------------------------
پ.ن:
یه زمانی تو دانشگاه هر کی کارش پیش استاد/مسئول جماعت گیر میکرد میگفت
"بذار انقلاب بشه،بریزیم چند نفری سرش، یه کتکی بهش بزنیم که سه ماه
بخوابه"
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 19:41 توسط سحر
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 14:23 توسط سحر
|
- من از سرسختی شما خیلی خوشم اومد
-- از خودم چی؟
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 6:3 توسط سحر
|
- شما فکر میکنی کاری که انجام دادی درست بود؟
-- نه نبود
- حالا که اینو میدونی، چه تصمیمی گرفتی؟
-- میشه به جای اون کتابهای روانشناسی تخمی، یه کم رزا منتظمی بخونی؟
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 5:6 توسط سحر
|
این که یکی کنارت باشه، تنها مزیتی که داره اینه که میتونی یه نگاهی بهش بندازی و حدس بزنی تو چه زمانی از روز قرار داری
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 3:17 توسط سحر
|
عزیزم شما میخوای بزرگ شدی چی کاره بشی، گلم؟
ک1: مهندس
ک2: معلم
ک3: خلبان
ک4: جراح قلب
ک5: دکتر
ک6: خلبان
ک7: انگل اجتماع
ک8: معلم
ک9: مهندس معماری
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 2:35 توسط سحر
|
-- من مشتاقانه منتظر خوندن مقاله شما هستم
- منم مشتاقانه منتظر ریدن شما به ایده هام
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 2:18 توسط سحر
|
من وظیفه ندارم که یک مانکن باشم
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 20:42 توسط سحر
|
- پس قرارمون شد فردا، بعد از ظهر؟
-- آره، خوبه
- خوب کی؟
-- 6 و 28 دقیقه
- جان؟!؟
-- تو که هیچ وقت به موقع نمیای، حالا 6 و نیم یا 6 و 28، چه فرقی داره
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 18:36 توسط سحر
|
عاقل ها هم که به بهشت نمی روند
چون اصلا به وجودش اعتقاد ندارند
پس این بهشت واسه چی آفریده شده
فقط خدا میدونه و خود احمقش
که اینطور بیت المال رو صرف و خرج این برنامه های تجملاتی بلااستفاده کرده
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 4:38 توسط سحر
|
من شبها نمیخوابم چون از تاریکی میترسم
صبح وقتی هوا روشنه و مردم بیدار و مراقب، میخوابم
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 3:52 توسط سحر
|
به سراغ شانس که میروی، تازیانه را فراموش مکن
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 20:28 توسط سحر
|
- ببین، من باید برم، استادم داره میره سر کلاس، بعدا با هم صحبت میکنیم
-- کلاس؟ تو تابستون!؟
-کلاس درس که نیست، فن ترجمه است
-- استادش کیه؟
- ... کمالی
-- تو مطمئنی الان در حال پیچوندن من نیستی؟!
- اِ، خوب معلومه که دارم می پیچونمت؟!؟
خوب پس چرا نمی پیچی تو؟!؟
آدم محترم یه بار که بفهمه دارن می پیچوننش، خودش فر میخوره، پرت میشه اونور
هی گیر داده کلاس چیه و استادش کیه و...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 18:5 توسط سحر
|
من که فکر نمیکنم تخت خواب اصولا برای خوابیدن اختراع شده باشه
بعدها صرفا برای اینکه دلیل اختراعشو لاپوشونی کرده باشن، برای بچه ها هم تخت ساختن
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 14:43 توسط سحر
|
تحمل
تماشای 45 دقیقه تلاش مذبوحانه یک دختر زشت برای آرایش خودش جلوی آینه،
قبل از رفتن به سر کار، به عنوان یکی از صدرنشینان رفتارهای حقارت آمیز
بشری، دل شیر میخواد که من ندارم
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 6:44 توسط سحر
|
کار که نشد نداره
فقط ممکنه تهش جرررررررررررررررررررررر بخوری
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 3:42 توسط سحر
|
من که اهمیت نمیدم
تو هم که برات مهم نیست
پس کی چرا اینقدر ناراحته؟
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 0:3 توسط سحر
|
هوا را از من بگیر
اما موزیک و کدئین را هرگز
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 23:33 توسط سحر
|
زندگی تو، نسبت به زندگی من بایدهای بیشتری داره
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 22:53 توسط سحر
|
برای فرار از مشکلات، سه راه عمده وجود داره
1.مبارزه
2.فرار
3.تسلیم
بهتون اطمینان میدم که هنوز در هیچ شاخه ای از علم و به هیچ روشی، اثبات نشده که مبارزه بهترینشونه
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 22:11 توسط سحر
|
سرم درد میکنه
سرررررررررررررررررررررررررم دررررررررررررررررررررررد میکنه
saram dard mikone
س
ر
م
د
ر
د
م
ی
ک
ن
ه
نه، مثل اینکه با اینکارا خوب نمیشه
همون کدئین بهتره
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 21:43 توسط سحر
|
خیلی
مسئله مهمیه اگه بتونیم تو ذهن داشته باشیم که این احساس "بر حق بودن"ی که
گاهی اوقات به ویژه موقع مباحثه، خفتمون میکنه، از یه واقعیت خارجی نمیاد
اینقدر روش حساب باز نکنید
اون یه عکس العمل غریزی طبیعیه
بین باقی حیوانات هم وجود داره
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 1:54 توسط سحر
|
امروز یکی از دوستام که نمیدونست من سیگاری ام، اومده بود بهم میگفت سحر
من یه خواب خنده داری دیدم، دیدم تو یه زیرسیگاری پر سیگار کشیدی
باز معلوم نیست موقع استعمال دخانیات، کی ما رو کجا دیده
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 1:10 توسط سحر
|
رفیق از رقیبش شاکی بود
نشسته بود و یارو رو بسته بود به توپ
- حذف فیزیکی خیلی کار زشتیه
-- من نمیخوام حذف فیزیکی کنم، میخوام حذف شیمیاییش کنم
- این دیگه چیه؟
-- میخوام با اسید بکشمش
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 0:28 توسط سحر
|
پدره از هیچ کاری فروگذار نکرده که دختراشو باب طبع جامعه تربیت کنه، بعد ادعاشم میشه که جاکش نیست
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 13:52 توسط سحر
|
ببخشید، لازمه که خیلی سریع نشونه های مردن رو به من خبر بدید
نوک انگشتام یخ زده و یادم نمیاد امروز چند شنبه است
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 12:3 توسط سحر
|
ببین چی بهت میگم
اینجا واینسا زل بزنی تو چشمم، واسه من "خوب که چی"، "خوب که چی" راه بندازیا
این "خوب که چی" رو که بگیری، تهش باید سرتو بذاری و بمیری
گاهی اوقاتم باید بی خیالی طی کرد، عزیز من
حالا باز این یه روششه
یه راه دیگه هم داره
اونم اینه که یکی چنان بزنم تو دهنت، که نفهمی از کجا خوردی
اونوقت در پرتو کشف اینکه از کجا خوردی و بررسی علل آن، زندگیت تا لحظه آخر رنگ معنا به خودش میگیره
حالا باز خود دانی
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 4:12 توسط سحر
|
اَه اَه اَه
حالم داره بهم میخوره از این همه خودداری و مناعت طبع
من که میدونم ازم خوشت نمیاد
من که میدونم ریدم به آرامشت
من که میدونم هر کاری خواستی بکنی، کاسه کوزه تو بهم ریختم
دیگه واسه چی این صبح به خیر، شب به خیر به همراه یه لبخند اضافه ات ترک نمیشه؟
واسه من یانگوم بازی درنیار داداش!
بیا مرد و مردونه بجنگیم
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 3:15 توسط سحر
|
زمانی
که جوون بودیم و چت باز، طرف که DC میشد، تا موقعی که دوباره برگرده شروع
میکردم به حرف زدن، راجع به موضوعات بی ربط، خیلی برام لذت بخش بود، راجع
به هر چیزی که میدیدم و تو ذهنم میومد براش مینوشتم، راجع به کفشم که پامو
میزد، سالاد اولیه که دوس داشتم و یا نگرانیم از اینکه یه روز بمیرم و
برام مجلس ختم بگیرن
زمان
اس ام اس بازیهای عاشقانه هم همینطور بود، تا طرف خوابش میبرد، شروع
میکردم به چرت و پرت فرستادن، راجع به مسافرتی که تو 6 سالگی رفته بودم،
چیزهایی که روی دیوار اتاق نوشته بودم و تعداد موهایی که در اون لحظه روی
بالشت ریخته بود.
احساس میکنم علاقه ام به وب نویسی هم دقیقا
از همین ریشه است. وقتی دارم مینویسم کسی نیست که بخونه، در برابر عکس
العمل آنی قرار نمیگیرم و در نتیجه میتونم تا دلم بخواد کس شعر بگم
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 2:41 توسط سحر
|
کبریت رو روشن کنید
در فاصله سه و نیم سانتی شعله نگه دارید
حالا گاز رو باز کنید
کم
آروم آروم بیشتر
حالا کمی بیشتر
حالا کبریت رو خیلی خیلی خیلی آروم به سمت شعله ببرید
حالا یه دفعه
بوووووووووووم
شما شاهد یه انفجار کوچولوی لذت بخش بودین
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 1:49 توسط سحر
|
هر شب احساس میکنم ارواح دوستانم دور و برم میچرخن و مثل آدمهای زنده به کارهای روزمره مشغولن
من با قبول دنیای پس از مرگ و وجود روح هم میتونم کنار بیام
اما مسئله اینجاست که این بدبختا که هنوز نمردن
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 23:31 توسط سحر
|
امروز دوستم هر چی تو دلش بود ریخت بیرون
من جمله نخودای آشی که دیشب خورده بود
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 22:55 توسط سحر
|
یه بار با دوستم رفته بودیم مشهد
مامانش روزی دو بار زنگ میزد که بچه ها همش نرین حرم، یه کم هم برین بگردین، تفریح کنین
باباش روزای آخر یه بار زنگ زد و گفت بچه ها یه بار هم که شده برید حرم یه سر بزنید
مامانش کلا آدم خوشحالیه
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 21:49 توسط سحر
|
یه چن وقتیه میخوام بنالم، از روزگار خجالت میکشم
روم نمی شه تو چشمش نگاه کنم طفلکو
از بس هــــــــــــــــــــــــــر کیو دیدیم، داشت از دست روزگار می نالید
ملت بابا بسه دیگه، زشته
هی چس ناله تیریپ خرکی
یه کم بهم بکشین
حالا شاید یه فرجی شد
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 13:52 توسط سحر
|
این سوسیس، کالباس هایی که اینقدر خوشگل و بنز بسته بندی میکنن، میکنن تو پاچه مون
به چشم خودم دیدم که گربه ای که شکمش به پشتش چسبیده حاضر نیست بهش لب بزنه
روایت هست که مرد مسلمان از این غم بمیرد، رواست
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 4:43 توسط سحر
|