از زمانی که به خدا اعتقاد داشتم، 7 سال میگذره
از زمانی که به عشق، 6 سال
خوش شانسی آوردن پرواز کلاغ دقیقا از بالای سر، 3 سال
کماکان به خودم اعتقاد دارم
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 21:8 توسط سحر
|
مریمی که صورتش خال خالی بود
مریمی که کشف حجاب کرد
مریمی که تو شناسنامه اسمش سمانه بود ولی صداش میکردن مریم
مریمی که آدم گهی بود
مریمی که هم گروهی آزمایشگاهم بود
شادی که اینقدر اشتباها بهش گفتم مریم که بهم گفت راحت باش کلا مریم صدام کن
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 19:55 توسط سحر
|
دسی بل متر وسیله ایست برای سنجش تعداد بوقهای آزادی که وقتی شما خوابیده بودید، مردم پای گوشی تلفن شنیدن
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 12:4 توسط سحر
|
- فلانی ازدواج کرد
-- با همونی که 5 سال به خاطرش همه رو رد کرد؟
- نه، ولی راضیه، یکی پیدا کرده قیافه اش مثل همونه
-- آها! بله، حق با شماست
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 2:52 توسط سحر
|
دم هر کنکوری که میشه من به عشق ابراهیم خدایی میشینم تمام برنامه های مرتبط رو میبینم
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 2:39 توسط سحر
|
طرف اسم بچه هاشو گذاشته بود "میلاد" "رسول" "اکرم"
خیلی ها بهش پیشنهاد میدادن، یه بچه دیگه بسازه و اسمشو بذاره "مبارک"
حالا از اون ورم هست
یکی بود ساعتها وقت صرف کرده بود تا تو لیست اسامی
مجاز ثبت احوال، نامأنوس ترین اسمی رو که به نظرش میرسه پیدا کنه که حتما
هم شامل حرف ژ باشه
بعد اومده بود به ملت میگفت "روژانو" به فرانسوی یعنی روزهای نو
قراره واسه یه "آدم" اسم انتخاب کنید، نه اینکه مانیفست ارائه بدین یا عقده های فرو خوردتونو رو سر و کله مردم بالا بیارین
هر گهی که با زندگیتون به سر دنیا زدید بسه، دیگه نمیخواد به اسم بچه تون هم تسریش بدین
+
نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 16:54 توسط سحر
|
دیروز همه چی رو اتو کردم
۲ تا مانتو، ۱ رشته سیم اتو، ۱ عدد ساعد
حالا اینجا همه چی صافه، به ویژه دهنم
+
نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 16:43 توسط سحر
|
عمل دفع همیشه از راه مقعد صورت نمیگیرد، بلکه راه های مختلف و متفاوتی دارد.
نمونه اش اینکه مثلا آدم میتونه با حرف زدن هم برینه به هیکل خودش
+
نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 12:20 توسط سحر
|
وقتی با صدای در از خواب میپری، اونوقت میتونی سرتو با حل این معما گرم کنی که یعنی رفت؟
یا اومد؟
+
نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 12:8 توسط سحر
|
یه دختر زیبای تنها، دسته ای از مردم رو مهربون میکنه
اما یه دختر زیبا همراه کوپلش، غالب مردم رو افسرده
+
نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 4:4 توسط سحر
|
اول راهنمایی بودیم
یکی از معلمها روز اول شروع کلاسها اومد و نطق آتشینی ارائه داد و وسط حرفاش هم یه جا گفت "من نوعی اگه..."
زنگ تفریح بحث مبسوطی در گرفت بین بچه ها سر معنی واژه "نوعی"
بنده افاضه کردم شاید فامیلشه
+
نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 16:21 توسط سحر
|
والا من رنج حسادت رو به وضعیت سیاهی که در اون چیزی واسه حسادت کردن وجود نداره، ترجیح میدم
+
نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 15:39 توسط سحر
|
کم گوی و گزیده گوی چون در
ما که عقده کمبود توجه نداریم
هم زیاد حرف میزنیم و هم کتره ای
حالا جهان میخواد تحت تأثیر قرار بگیره، میخواد نگیره
+
نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 13:27 توسط سحر
|
این صدای جیرجیرکه یا کولر همسایه
که در این تاریکی
می شکافد شب را
پنجه در دسته آشفته مو
نرم و آهسته
نوازش
می دهد لالایی
می سراید خوابم
می برد آرام
+
نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 4:37 توسط سحر
|
رو من حساب نکن
من شارژ پلیرم که پر شه، رفتم
+
نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 0:0 توسط سحر
|