تبليغاتX
سحر

۳. تمام اونایی که وقتی عمیقا تو فکر فرو رفتی، طوری که حتی دلت نمیاد پلک بزنی، میان میزنن رو شونت و با یه لبخند گیدورایی بهت میگن "یا خودش میاد، یا نامه اش"

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 10:16  توسط سحر  | 

بیدار شدم و دیدم هر آن ممکنه به خاطر بوی گند آشغالی که میاد خفه شم
دو تا نتیجه گیری منطقی کردم:

1. مدتهاست کسی آشغالها رو نبرده بیرون
2. کسی سهوا منو انداخته تو سطل آشغال


-----------------------------------------
پ.ن: من خود شیفته تر از این حرفام که بخوام راجع به قید "سهوا" تجدید نظر کنم
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 9:43  توسط سحر  | 

یکی از زیباترین و لذت بخش ترین صحنه هایی که میشه دید، اینه که سر صبح وقتی میری لباساتو پهن کنی، ببینی یکی گیره ها رو بر اساس هارمونی رنگها مرتب کرده
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 5:41  توسط سحر  | 

صیغه کش خونه
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 5:25  توسط سحر  | 

یه آقایی تو خیابون بهم گفت بیا بکنمت

نفهمیدم جدی گفت
یا فقط میخواست یه معاشرتی کرده باشه
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 5:23  توسط سحر  | 

جرم: مزاحمت برای نوامیس مردم

ای خاکت به دهان!
آخه مرتیکه این نوامیس که میگی، نه قیدن نه اضافه
خودشون یه دسته از مردمن که میتونن از مزاحمتهای ایجاد شده واسه خودشون ناراحت باشن، اونم به میزان مکفی

حالا میخوای جنبه سکشوال قضیه رو نشون بدی، بگو مزاحمت برای بانوان
برای خانمها
برای زنان
برای این ضعیفه ها
برای هوشنگها
برای منازل

"نوامیس مردم" دیگه خیلی ستمه
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 4:26  توسط سحر  | 

صبحانه در ساعت 3 بعد از ظهر
البته نه در تیفانی
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 3:11  توسط سحر  | 

فقط کساخله میانگین آپشون 6 بار در روزه
و من عملا ثابت کردم که در این دسته قرار میگیرم

حالا خیالم راحت شد
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 13:20  توسط سحر  | 

فقط کساخله میانگین آپشون 6 بار در روزه
و من عملا ثابت کردم که در این دسته قرار میگیرم

حالا خیالم راحت شد
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 13:20  توسط سحر  | 

کودک که بودم خدا رو تو آسمون، کنار خورشید، به شکل یه لوزی زرد رنگ با اشعه های بنفش، با چشم و دماغ و دهن میکشیدم
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 12:26  توسط سحر  | 

خدا عاقله
چون یوسف پیامبر قوم لوط نشد
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 23:2  توسط سحر  | 

اینقدر آینده همیشه برام جذاب بوده که یادم نمیاد هیچوقت، ثانیه ای، حتی برام بهترین دوستها یا دوره ها دلم تنگ شده باشه

این امیدواری جنون آمیز، کماکان ادامه داره
یحتمل با بالاتر رفتن سنم بالاخره به اعتقاد به بهشت ختم میشه
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 22:12  توسط سحر  | 

ای دختر همسایه
مهتابی اتاق تو
مهتاب خانه من است

امشبو روشنش بذار
دیرتر بخواب
دیرتر بخواب
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 3:13  توسط سحر  | 

آخرش معلم قرآنه با زور و ارعاب ما رو وادار کرد سر کلاس آواز بخونیم
تف تو روش
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 1:38  توسط سحر  | 

داداشش کِرم نداشت
داداشش صرفا به حقارت اجتماعی خودش آگاه بود
در نتیجه هر چند وقت یه بار یه گهی به برنامه های خانوادگیشون میزد
تا در انعکاس سیگنال مخربی که فرستاده بود، وجود و قدرت اثرگذاری خودشو ببینه

بعدش با خیال راحت میرفت تو اتاقش و ساعتهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا میخوابید


تا نوبت بعد که دوباره به وجود خودش شک میکرد...
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 0:2  توسط سحر  | 

اگه سه تا دختر تو یه اتاق جمع شن، امکان نداره بدون رقیصدن از اون اتاق خارج بشن
اگه سه تا پسر تو یه اتاق جمع شن، امکان نداره بدون صحبت کردن راجع به اون سه تا دختر از اتاق خارج بشن
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 21:21  توسط سحر  | 

نمیدونم تا اون موقع کجا بود که دیده نشده بود

خلاصه اینکه یه دفعه به خودم اومدم و دیدم دیگه "تنها" کسی نیستم که نقاشیم خوبه
با توجه به قدرتی که تو کلاس داشتم در طی یک عملیات پوپولیستی به تقلب متهمش کردم، خوشبختانه اونم کم نیاورد و گفت همین الان یکی دیگه میکشم


همون روز وقتی رفتم خونه، وصیت نامه امو طوری تغییر دادم که طبق اون بعد از مرگم، جعبه مدادرنگی 72 رنگم به طرف میرسید
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 12:26  توسط سحر  | 

خوب بله البته،
اون موقع که تو آمریکا شلوار کردی مد بود
دمی مور هم مدل عکاسی بود واسه خودش


-------------------------------
پ.ن: اینو واسه توئه احمق نوشتم که هر وقت میخوای از تیکه حرف بزنی، میگی "دمی مور"و میکوبیش تو سر من!
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 5:27  توسط سحر  | 

1. تو ساختمون آموزش کل بودیم
2. پر طول و تفصیل هم عادت داشت حرف بزنه
3. ترسو هم بود
4. با هم رو دربایستی هم داشتیم
5. میخواست ماجرای فعالیت بچه ها در خصوص شلوغ کاری واسه عقب انداختن امتحانات رو توضیح بده

نتیجه اینکه پشه هم رد میشد، صحبتشو قطع میکرد و شروع میکرد به سرفه کردن تا طرف دور شه
تو 5 دقیقه 14 نفر از کنارمون رد شدن



- جر نخوری حالا! میخوای بریم بیرون صحبت کنیم؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 4:48  توسط سحر  | 

عمه جان شما چی فکر کردی [عصبانی]

فکر کردی من یادم میره وقتی 6 سالم بود اومدم خونتون، به دختر خیکیت گفتی اون سبد اسباب بازی قراضه ها رو بیاره من بازی کنم؟

نه خیر، یادم نرفته

عمه جان گاو که نبودم که؟!
آدمیزاد بودم، میفهمیدم این اسباب بازی ها یکیش دست نداره، یکیش چرخ نداره، یکیش توپش سولاخه
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 3:55  توسط سحر  | 

وا!
خدا مرگم بده
مردم چرا اینقدر زندگیشون جدیه

چرا مال من نیست؟!
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 3:42  توسط سحر  | 

من از زندگیم راضیم
جدی میگم

خیلی خیلی خیلی راضیم
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 0:52  توسط سحر  | 

من از زندگیم راضیم
جدی میگم

خیلی خیلی خیلی راضیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 0:52  توسط سحر  | 

معمولا برای اینکه تاکسی زیاد معطل من نشه، تا قبل از توقف کامل، درو باز میکنم و پیاده میشم
این بار پامو که گذاشتم بیرون، ماشین در ادامه حرکتش، پشت کفش و مقادیری از پاشنه پامو برد زیر لاستیک، درد نداشت، اما وضعیت مضحک و رقت باری بود

اگه میتونستم درو ببندم، مشکل حل میشد، طرف حرکت میکرد و لنگ ما آزاد میشد، اما خودم بین در بودم و امکان حرکت هم نداشتم، یعنی فریز!

مجبور شدم مشکل رو با راننده در میون بذارم، ماشین دنده عقب گرفت و ما رها شدیم، و حضار در ماشین هم یک روز خوب رو با خنده و شادی و نشاط آغاز کردند
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 19:31  توسط سحر  | 

میگه این دخترای آرایش کرده تو خیابونا بنیان خانواده ها رو از هم میپاشونن

1. شاشیدم تو اون بنیان خانواده ای که با آرایش دختر مردم از هم بپاچه

2. فضای رقابتی در هر عرصه ای مفیده، حالا از تیپ و هیکل افتادی، لااقل اخلاقت مثل آدم باشه که طرفت تا یه دختر خوشگل دید، نپره

3. آقایون هم خودشونو در حاشیه امن نبینن، یه خانمی واسه یه پسر دانشجو آف گذاشته بود "دوشنبه شوهرم خونه است عزیزم، نمیشه"
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 13:7  توسط سحر  | 

- عزیزم اون شعرتو بخون امروز تو مهد بهت یاد دادن
-- [دهنشو مچاله کرده بود و وق زده بود تو چشم مامانش]
- بخون پسرم، آفرین
-- [کماکان بوفناک]
- بخون رضا جون، تا برات توپ فوتبال بخرم
-- باشه میخونم ولی اون یوز سیاه سحرو باید بهم بدین

--- زکی! نخون بابا، اصلا نمیخواد بخونه، من الان خودم براتون برنامه گلهای رنگارنگ رو اجرا میکنم، هر قسمتی رو که بخواین
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 11:35  توسط سحر  | 

یه بار دیگه کسی به قالبم گیر بده، همین رنگ آبی بالا رو هم برمیدارم سفیدش میکنم
اصلا سفید مینویسم، ببینم کی اینجا تصمیم میگیره
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 4:20  توسط سحر  | 

من ازش متنفرم
اونم از من
لااقل در این مورد که با هم تفاهم داریم
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 4:9  توسط سحر  | 

every season has an end

حرف به غایت مزخرفیه، قبول نداری؟

بعضی چیزا دور تسلسله
مثل کسالت این شب پاییزی که نمیدونم از کی شروع شده
ولی هنوز ادامه داره
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 3:35  توسط سحر  | 

اول سوپ آماده مرغ با ورمیشل رو که در بسته بندی 4 نفره وجود داره توی یه قابلمه با 4 لیوان آب سرد میریزید، به علاوه یک سوم قالب کره فلان گرمی
بعد میذاریدش کنار

بعد قارچها رو میشورین و با کالباسها خرد میکنید
اینا رو با روغن فراووووون و رب گوجه سرخ میکنید، در حدی که بوی قارچ پخته بلند شه
بعد میذاریدش کنار

حالا 2 تا تخم مرغ رو میشکنید و بهم میزنید
بعد میذاریدش کنار

حالا اون قابلمه اولی رو میذارید روی شعله و همینطور مستمر بهم میزنید، تخم مرغها رو میریزید توش، بعد هم سه قاشق آبلیمو اضافه میکنید، همینطور بهم میزنید تا زمانی که اون کره شناور کاملا ناپدید شه، اون موقع محتویات قابلمه دومی رو هم بهش اضافه میکنید و همینطور بهم میزنید

کلا 20 دقیقه باید روی شعله باشه، بیشتر هم شد اشکال نداره



انقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدررررررررررررررررررر خوشمزه میشه



در برنامه بعدی میخوام روش درست کردن شیرموز بستنی رو بهتون یاد بدم
و جلسه بعدش هم مربوط میشه به روش سرخ کردن تن ماهی با رب و قارچ و تخم مرغ
بعد از اون هم روش تهیه سوهان عسلی تلخ زهرمار
بعد هم یه جلسه میخوایم با هم نون بپزیم

تا باز یادم بیاد دیگه چه تجاربی در امر پخت و پز دارم
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 2:5  توسط سحر  | 

حیف که کتاب ادبیات دبیرستانم رو سوزوندم
وگرنه میخواستم اصلاحیه ای که روی چند بیت از قصیده دماوندیه دوم انجام داده بودم برات بنویسم


واقعا چند جا طرف گند زده بود
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 1:26  توسط سحر  | 

طرف نابغه است
8 مرداد با سه تا پتو خوابیده
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 22:15  توسط سحر  | 

دو روزه گه گیجه گرفتم چرا به جای 30 نفر، 29 نفرو اعدام کردن
خدا پدرشونو بیامرزه امروز یکی یه چیزی گفت
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 21:23  توسط سحر  | 

دوست ندارم سفرم رو به مردم خبر بدم
تماشا کردن قیافه هاشون که یهو با دیدن من از ناراحتی بنفش میشه، لذت بخش تره
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 20:29  توسط سحر  |