تبليغاتX
سحر
بزرگترین هنر یه سیاستمدار اینه که به مردم توهم آزادی بده
+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 19:59  توسط سحر  | 

موقع خدافظی برگشت گفت "شبت قشنگ"

من احمقم نتونستم خودم رو کنترل کنم، صورتم مچاله / دهنم کج شد و با نفرت گفتم اَه اَه اَه اَه
+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 4:15  توسط سحر  | 

شبها که وسط کلی کار که رو سرم ریخته، یه دفه تخیلاتم میزنه بالا و فکر و خیال مشغولم میکنه، میبینم که خیلی خوشحالم که زنده ام و فرصتی واسه زندگی دارم

وقتی فکر میکنم می بینم که از زندگی لذت میبرم


کل دنیا با تمام محتویاتش، علی الخصوص همین کره زمین و آدمها و وقایع دور و بر خودمون، چقدر دوست داشتنی به نظر میان، حتی با در نظر گرفتن موقعیتهایی که در اون آدمهایی که همین الان، همین نزدیکی ها هستن دارن در برابر مرگ مثلا به علت گرسنگی یا چند وقت دیگه از شدت سرما مبارزه میکنن، یا حتی با تصور موقعیتی که درش ممکنه همین الان بعضی ها تو یه زندان در حال شکنجه شدن باشن

نازی نازی نازی
نازی نازی نازی

[Margaret Whiting - I could write a book]

ناسی ناسی ناسی
ناسی ناسی ناسی

حرف نزن، بی خیال، به دنیا در حالی که خوابیده فکر کن، نصفه شبی، و به این گوش کن:
Margaret Whiting - I could write a book
+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 3:55  توسط سحر  | 

وقتی کله ام رو فرو میکنم تو جزئیات زندگی مردم و دغدغه ها و دل مشغولیهاشون، و بعد همه رو میذارم کنار هم، واقعا سر گیجه میگیرم، بهت زده فکر میکنم که تو این شلوغی من چه جور رینشی هستم
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 20:32  توسط سحر  | 

بچه ها میگم بیاین امضاء جمع کنیم، خدا وقته شبو زیادتر کنه
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 11:13  توسط سحر  | 

_ این چیه؟
- چه میدونم، ... عروسک
_ هه!

- فشارش بده ببین صدا در میاره از خودش؟
_ ... نه
- شکمشو نه، کمرشو فشار بده
_ ...

- گوششو بپیچون
_ ثابته، نمی چرخه

- موهاشو بکش
_ نه، خبری نیست

- پس بکوبش زمین پدسّگو، یه صدای شکستن که میده دیگه اینجوری
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 11:4  توسط سحر  | 

این گفتگوی دو تا دختر سال آخر فوقه که داشتن با هم درددل میکردن، قیافه هاشون خیلی با طراوت و بدون هر جور نکبت ذاتی بود

طوری شفاف و با معصومیت بگو و بخند میکردند که نتونستم برای حفظ آبرو هم که شده که نفهمن دارم یواشکی گوش میدم، به شوخیهای لوسشون نخندم

- من نمیدونم، پارسال همین موقع بود که میگفتم دکترا ثبت نام کنم، گفتم نه باشه سال بعد، حالا یه سال گذشته باز دارم به خودم میگم سال بعد... دلهره دارم

-- [حواسم جای دیگه بود، نشنیدم]
-  [حواسم جای دیگه بود، نشنیدم]
.
.
.
-  [حواسم جای دیگه بود، نشنیدم]
-- [حواسم جای دیگه بود، نشنیدم]

-- [حواسم جای دیگه بود، نشنیدم] دکترا [حواسم جای دیگه بود، نشنیدم] فهم و شعور
-  بالاخره اون دختری هم که دکترا میگیره، باز باید کهنه بچه بشوره
-- خوب درسته، ولی اون [خنده] می فهمه
-  آره [خنده]، اون میفهمه چطور باید کهنه رو بشوره [خنده]
-- [قهقهه]
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 4:44  توسط سحر  | 

بم شهری است در نزدیکی تبریز
البته در مقیاس کره زمین
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 23:56  توسط سحر  | 

از کل روز یه 12 شب تا 6 صبحش مال ما بود، که اونم به دست یه مشت مسلمون نفهم که ساعت 4 در حالی که کونشون داره از خواب پاره میشه بیدار میشن و عر و تیز را میندازن و سر و صدای کاسه، کوزه شون اعصاب آدمو به گا میده و بوی غذاشون و حرارت اجاق گازاشون میرینه به هیکل طراوت و سرمای لطیف اون موقع و ملچ و ملوچ موقع غذا خوردنشون آدم رو به جنون در کمال خونسردی میکشونه، فتح شده

حالا فکر کن که یکی از این کله خرا هوس کنه که نخوابه و بشینه کنارت فیلم توفیق اجباری رو ببینه



احساس میکنم به من ظلم شده، دلم میخواد بکشمشون
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 6:37  توسط سحر  | 

من پیشنهاد میدم با عملگان رژیم مهربون بشین، علی الخصوص اهالی گشت ارشادو میگم
وقتی می بینیدشون، بهشون لبخند بزنید
باهاشون سلام علیک گرم کنید

نمیدونم دیگه، خلاصه یه جوری آدم بودنشون رو به یادشون بیارید
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 13:57  توسط سحر  | 

dfsdfsdfas
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 0:43  توسط سحر  | 

lkdjfljsdkj
آزمایش میکنیم
123 ... 123
3..2..1
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 0:41  توسط سحر  | 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 0:1  توسط سحر  |