تمشو یه جا خوندم، کجاشو یادم نمیاد، چی بودنشو هم همینطور
شما یه جوان هستید
یه پیرزن نیمه فلج منتظر مرگ تو خونه دارین، که حداقل 12 ساعت در شبانه روز بیداره و هوشیار، اونقدر هوشیار که از تنهایی و بیکاری رنج ببره و بی احترامی ها رو درک کنه
چیکار میکنید؟ فرضو بر این بذارید که مشکل وقت ندارین، اما پول گرفتن پرستار رو ندارین
الف) میرین سراغ تفریحات خودتون، به هر حال این دوره جوانی تکرار نشدنی و به زعم عام بهترین قسمت زندگیه و خوب البته قطعا اون پیرزنه هم دوره جونیشو با خوبی و خوشی طی کرده
ب) مراقبت ازش رو به عهده میگیرن چون دیگرانِ احمق منتظرن به شما انگ بی عاطفگی بزنن، ولی با اخلاق سگتون بهش میفهمونید که به خاطرش چه عذابی دارید میکشید، هر روز به این امیدین که فردا صبح دیگه از خواب پا نشه
ج) مراقبت ازش رو به عهده میگیرن چون دلتون براش میسوزه، ولی چون ظرفیتشو
ندارین با اخلاق سگتون بهش میفهمونید که به خاطرش چه عذابی دارید میکشید،
هر روز به این امیدین که فردا صبح دیگه از خواب پا نشه
د) مراقبت ازش رو به عهده میگیرین چون انسانه و نیاز به محبت، توجه و احترام داره، طوری باهاش رفتار میکنین که انگار از مصاحبت باهاش لذت میبرین و اونو خفن شرمنده خودتون میکنین طوری که بارها به گریه می افته و مرگ خودشو از خدا میخواد تا دیگه اینقدر مزاحم شما نباشه و البته گه میزنین به دوران جوونیتون، ولی چون خیلی ظرفیتشو نداشتین بعد از یه مدت هر مشکلی تو زندگیتون پیش میاد، سریع این نکته که زندگیتون رو وقف یارو کردین به یاد همه میارین، طوری که ملت تو دلشون میگن "گه خوردی قبول کردی"
ه) مراقبت ازش رو به عهده میگیرین چون انسانه و نیاز به محبت، توجه و
احترام داره، طوری باهاش رفتار میکنین که انگار از مصاحبت باهاش لذت
میبرین و اونو خفن شرمنده خودتون میکنین طوری که بارها به گریه می افته و
مرگ خودشو از خدا میخواد تا دیگه اینقدر مزاحم شما نباشه و البته گه
میزنین به دوران جوونیتون
و) مراقبت ازش رو به عهده میگیرین چون انسانه و نیاز به محبت، توجه و
احترام داره، اونم طوری رفتار میکنه که واقعا از مصاحبت باهاش لذت
میبرین و کلی با هم رفیق میشین و البته دوران جوونیتون هم با تجاربی که از اون یارو بهتون منتقل میشه تبدیل به جواهری در صندوق زندگیتون میشه
ز) گزینه های دیگر
ح) همون روز اول یه جوری دخلشو میارین که کسی بویی نبره، به هر حال اونقدر
پیر بوده که کسی از مردنش تعجب نکنه، هم اونو راحت میکنین هم خودتون به
تفریحاتتون میرسین
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 5:48 توسط سحر
|
طرف اینقدر مفلس و بیچاره بود که دشمناش برای اینکه بتونن ازش انتقام بگیرن،
اول دست به دست هم دادن و به درجه قابل قبولی از سعادت و آسایش رسوندنش
بعد اونا رو ازش گرفتن و زدنش زمین
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 0:9 توسط سحر
|
نمیدونم چرا تا یه دختری به یه پسری میگه من به خدا اعتقاد ندارم، پسره براش داستان یه فیلم نیمه سوپر رو تعریف میکنه که اتفاقا همون دیشب دیده؟!
پ.ن. 1) دروغ گفتم، خیلی خوب هم میدونم چرا
پ.ن. 2) پس بهتره تمام دخترا به خدا اعتقاد داشته باشن
پ.ن. 3) نه بهتر اینه که دختره براش داستان یه فیلم رسما سوپر رو تعریف کنه، بعد هم بگه که اینو پریشب خونه دوست پسرش دیده
پ.ن. 4) باور کنید به چشم خودم دیدم که دخترای خداپرست هم اونقدر واسه خدا
ارزش قائل نیستن که کاری رو که دوست دارن انجام بدن به خاطرش انجام ندن و
بالعکس
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 23:50 توسط سحر
|
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 7:21 توسط سحر
|
1.
نمی دونم این مرتیکه خوش تیپ و خوش اخلاق که اینقدر آدم محجوبی به نظر میرسه چرا همیشه یقه اشو تــــــــــــــــــــــــــــــــا سگک کمربندش باز میذاره
---
هر چند که انصافا تهشم چیز بدی از کار در نمیاد
2.
در که باز شد، پامو که گذاشتم بیرون، درست رو به روم، یه جوونکی رو دیدم، ته تیپ، ته قیافه ته همه چی، یه لحظه احساس کردم تو بهشتم
---
حیف این نعمات خدا که اینطور رو زمین ریخته
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 2:41 توسط سحر
|
والا ما هم مثل شما یه همچین برنامه ای داشتیم
الانم مثل شما سوختیم
فقط موندم ما جزو جماعت "دل سوختگان" به حساب میایم یا "کون سوختگان"
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 2:1 توسط سحر
|
استفراغ میکنم خود را،
هر بار
دقیقا
خود
را.
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 0:26 توسط سحر
|