از رسیدن به مقام شامخ کسخلی اعظم، فقط یه لذت بردن از گیر کردن تو ترافیک و پشت چراغ قرمزهای متوالی رو کم داشتیم که به حمدالله اونم حاصل شد
از فردا میخوام وقتی سوار ماشینم واسه اون خیل منتظران تاکسی قیافه فیس ناک بزنم و تو جمع پسرهای دانشگاه به شکل هیستیریکی مرتب شبه جمله "مرده شور همه مردای عالم" رو تکرار کنم
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 18:53 توسط سحر
|
ای بابا!
ای بابا!
ای روزگار!
ما یه عمره داریم با درجه خلوص خفن "از محبت خارها گل میشود" رو روی مردمان دون مایه امتحان میکنیم، جواب نمیده که نمیده
-----------
پ.ن: حاضر نبودم با زبونش دماغم رو تمیز کنما، بهش که لبخند زدم، برگشت گفت مرض!
سگ پدر
(البته شما که تیزی میدونی که این ربطی به اون بالایی نداره، ولی یه کم تیز تر باشی میفهمی که هر دو تاش یه جای آدمو میسوزونه)
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 13:58 توسط سحر
|
اخیرا یه رفیق پیدا کردم، که هنوز با هم مراوده جدی نداشتیم
اما قرار گذاشتیم همدیگه رو ببینیم
و تو اون مدتی که با هم هستیم، فقط و فقط راجع به "ترک دیوار" بحث کنیم
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 12:10 توسط سحر
|
من که جرأت ندارم یه ضبط صوت روشن بذارم تو اتاقی که میدونم قراره توش پشت سرم حرف بزنن
علی الخصوص اگه بدونم فواعل ازم خوششون نمیاد
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 4:28 توسط سحر
|
پس من پشه
خوشبختی هستم
چه زنده بمانم
و چه بمیرم
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 22:22 توسط سحر
|
فردا دلش میخواد برف بیاد
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 2:35 توسط سحر
|
نمیدونم ملت چرا اینقدر ما رو آدم حساب نمیکنن
یه زمانی کلی از این داستان تهم قیری میشد و خجالت میکشیدم
الان میشینیم با بچه ها سر اینکه فلان آدم چقدر میتونه منو آدم حساب نکنه رسما شرط بندی میکنیم و جاتون خالی کلی میخندیم
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 2:31 توسط سحر
|
یعنی اون آدمهایی که در زمینه میزان مهارت و استعداد زندگی اجتماعی، منگول به حساب میان
بدون شرح اضافه
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 2:24 توسط سحر
|
رفتم بانک
آقای نگهبان بانک رو اون جلو دیدم
رفتم پیشش و تند تند گفتم
بیا! این پولو عطیه داده واسه شرکت تو کنفرانس، امروزم آخرین مهلتش
خدافظ
یارو سرشو که آورد بالا ببینه من دارم مسخره اش میکنم یا واقعا دیوانه ام
دید که در فاصله 100 متری در حالی که دارم با سرعت میدوم و دور میشم، با چشمای گشاد و حس سوءظن دارم نگاش میکنم ببینم چه جوری میخواد پول رو واریسش کنه
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 2:14 توسط سحر
|
از دردناک ترین صحنه ها دیدن بهره بردن و کیف کردن یه آدم دون صفت از لذات متعالیه
چرا؟!؟
خوب اون بابا اگه میتونه از یه همچین لذتهایی استفاده کنه و تأثیر بگیره، حتی اگه یه زمانی آدم پست و حقیری بوده، معلومه که قطعا راه خودشو به سمت بالا پیدا کرده و الان آدم ارزشمند یا حداقل رو به سمت ارزشمند شدنه
من پایه اساس فلسفیشو دیگه نمیدونم چیه
فقط میدونم کونم میسوزه
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 2:10 توسط سحر
|
یه کار خوبی کردم
یه یارویی اومد تشویقم کرد
اما من کون تواضع رو پاره کردم، و از اونجایی که کاری که کرده بودم رو عادی و عکس العمل طبیعی هر آدم دیگه ای حساب کردم، برای اینکه خودم رو تحویل نگیرم حتی حاضر نشدم به اون یارو غریبه هه که داشت تشویق میکرد، نگاه کنم، چه برسه به جواب دادن یا حتی یه لبخند
طرف خیال کرد، اصلا آدم حسابش نکردم
حالش اساس گرفته شد و حس بدی بهش دست داد
در واقع
یه کار بدی کردم
-------------
پ.ن: کار خیر به ما نیومده
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 2:2 توسط سحر
|