تبليغاتX
سحر
غلط کردم بابا!

دست از سرم بردار،

که انسان به بدبختی زنده است و به آرزو پویا


------------

پ.ن.1: تقدیم به بوپازی

پ.ن.2: امروز از شدت خوشی حال بالا آوردم

          به سر مقدساتتون قسم که منظورم دقیقا استفراغ بود

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 19:30  توسط سحر  | 

ما به سبک روشنفکران عهد دقیانوس بر روی دستمال سفره می نویسیم و پاکت سیگار

باشد که روزی پروردگار متعال نوک پیکان مد را به سمت ما سنتی ها باز گرداند

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 19:28  توسط سحر  | 

به پریشانی موی من گیر مده،

که نه برای دلبری است و نه زیبا


ای مامور معذور محترم عقده ای گشت محترم اخمخانه ارشاد نفرت انگیز

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 19:26  توسط سحر  | 

کست خوارت اگه حالا که ما می رویم، اینجا برف ببارد
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 19:26  توسط سحر  | 

لبخند کودک خلّوکت را زایل مکن


به جهنم که شکست

به جهنم که ریخت

به جهنم که فقیری


به جهنم که می میرد


همه از گرسنگی خواهند مرد

قبول نداری؟

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 19:22  توسط سحر  | 

خانوم جان!

اون کلاه نکبت رو بکش رو سرت


اگر به من و عطسه های بی امانم رحم نمیکنی

لااقل به اون خز سفید کلاهت رحم کن که حالا دیگر نقطه ای از آن به رنگ سبز تیره متمایل شده است

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 19:19  توسط سحر  | 

بوق نزنید!

به خوشبختی نزدیک میشویم.


- - -

پ.ن: شاید هم به نقطه امگای بدبختی

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 19:16  توسط سحر  | 

یه بار یه مراسمی بود، سرود ملی که پخش شد، ما هم طبق عادت معهود و از سر قاطر بازی بلند نشدیم که هیچ، طوری لم دادم که تو صندلی به اون سفتی فرو رفتم

دختره پشت سری نه گذاشت نه برداشت چنان لگدی کوبید تو صندلی که احساس کردم کلوچه ای که نیم ساعت قبلش خورده بودم داره در مسیری معکوس برمیگرده بالا


انقدرررررررررررررر ازش خوشم اومد



------------------

پ.ن: طرف چادری حزبل بود

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 22:25  توسط سحر  |