تبليغاتX
سحر
روز به روز بیشتر متوجه میشم که باید روز به روز کمتر با مردم مشورت کنم

یه نیرو/انرژی/ایده بکر قدرتی داره که خدا نداره

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 17:3  توسط سحر  | 

ما آویختگان به کجای این شب تیره بیاویزیم، قبای ژنده و کپک زده خود را.


جرررررررررررررررررررررت (لعلکم تعلمون)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 15:51  توسط سحر  | 

اگه کاملا مطمئن نیستی که چرا خواهرت اینقدر راجع به پسر همسایه حرف میزنه و کنجکاوی نشون میده

میتونی صفحه پیامهای رایگان ویژه نامه چهاردیواری این هفته روزنامه جام جم رو چک کنی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 16:42  توسط سحر  | 

خانم کتابدار رسما زده به سیم آخر

میخواد برای اطمینان حاصل کردن از اینکه کتابایی که میبرم میخونم یا نه،

آزمون "گذر از آتش" برام برگزار کنه



مکان: کتابخونه معارف

زمان: 29 فروردین، ساعت 15

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 16:4  توسط سحر  | 

تا حالا با لباس/کفش پاره رفتی بیرون ببینی چه کیـــــــــــــــفی داره؟



- - -

بوپازی جان، خر نشی فردا بری باز پول به حسابمون واریز کنی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 8:8  توسط سحر  | 

جالبه ها!

یارو تو خیابون افتاده دنبالمون به متلک و مزخرف گویی،

بعد که دیده موزیک تو گوشم بوده و نشنیدم،


خیلی "جدی" شاکی شده، شروع کرده به غر زدن!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 8:4  توسط سحر  | 

پشت دستم زخم شده

مثل سوختگی با سیگار



هیچی دیگه

حالا بیا و درستش کن

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 7:50  توسط سحر  | 

آدمها به دو دسته تقسیم میشن

نکته مهم اینه که به هیچ عنوان نمیشه بین این دو دسته تمایزی قائل شد


حالا من دارم روی این موضوع کار میکنم که حتی میشه اونا رو در سه دسته کاملا مشابه هم طبقه بندی کرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 7:15  توسط سحر  | 

دو تا پست نوشتم و پاکش کردم

جون مادرت باز نیا آژیر شو

[اسمایلی استغاثه]


- - -

رونوشت به بوپازی

تو هم دست بردار از اون گوگل ریدز، همین که میگه پست جدید کافیه، خودت عرق جبین بریز، بیا اینجا بخون

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 5:50  توسط سحر  | 

بذار این سامانه هوای سرد و مرطوب از مرزهای شرقی کشور خارج بشه،

اونوقت تک تک کارهای عقب افتادم رو انجام میدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 4:45  توسط سحر  | 

مردک فخر فروش کله پوک نفرت انگیزی که سعی میکرد خودشو روشنفکر جلوه بده، اون ته داشت برای دختری که سر میزش نشسته بود نعره میزد

- نویسنده کتاب یه آتئیسته (البته اون یه چیز دیگه تلفظ میکرد، ولی به ما چه، هر کیو تو گور خودش میذارن/میندازن)، .... ، میگه گاد ایز نات ...(گریت/بیگ؟)، اینجا به نظر من مشکل داره، چون یعنی پس یه خدایی هست، حالا بزرگ نیست، ....، در حالی که باید میگفت در ایز نات گاد (لهجه انگلیسی در حد جونیور)


مرد محترم محجوب کافه چی در حالی که کنار پنجره ایستاده بود و به بیرون نگاه میکرد، با صدای آروم  و متینی شروع کرد به صحبت کردن با پسر جوون تنهایی که اون گوشه کنار پنجره نشسته بود و داشت سیگار میکشید و ظاهرا از مشتری های دائمی بود

- همه این زیبایی ها، این درختا، گلها، آسمون، همه اینا به نظر من نشونه هایی هستن دال بر وجود خدا



از پنجره به بیرون نگاه کردم، نم نم بارون، درختای سبز، هوای ابری...


راست میگفت

همه چی به غایت زیبا بود


- - -

پ.ن: من یک آتئیستم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 5:4  توسط سحر  | 

 "بلاشک شما همون احمقی هستید که ما همیشه راجع بهش صحبت میکردیم"

 " همه حرفاتون رو شنیدم. اما شما ، واقعاً چی می دونین از من؟"

 "و این دقیقا همون کاریه که آدمهای احمق انجام میدن، در عین سادگی محض، سعی میکنن خودشون رو پیچیده نشون بدن"



- - -

پ.ن: البته بگما، گند زدی به رمانم، هیچوقت اینطوری ادامه نمیدمش

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 20:51  توسط سحر  | 

باید تماشا کرد

میشه گوش داد


اما بی خیال حرف زدن شو



- - -

instead just please read the letter that i wrote

Grammy Nominees 2009

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 16:41  توسط سحر  | 






This post intentionally left blank











+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 21:35  توسط سحر  | 

"بلاشک شما همون احمقی هستید که ما همیشه راجع بهش صحبت میکردیم"
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 3:22  توسط سحر  |